رهبر معظم انقلاب اسلامی در سخنرانی های اخیر خویش به نکته مهمی درباره وضع امروز آمریکا اشاره داشته اند و آن، تضعیف محسوس قدرت این کشور در حوزه های مختلف است. برای ورود به مصادیق این تحلیل، ابتدا باید به سراغ ابعاد قدرت و امنیت آمریکا رفت. یکی از مهم ترین این حوزه ها، «امنیت نرم» است که ضرورت بررسی دقیق آن، به دلیل نقش حساس این نوع امنیت در تامین ثبات سیاسی، یکپارچگی اجتماعی و جایگاه بین المللی یک کشور، دوچندان شده است.
رخدادهای امنیتی قرن بیستم به ویژه جنگ های جهانی اول و دوم، اندیشمندان حوزه امنیت را به سمتی سوق داد که افزایش توان نظامی را قرین بالا رفتن ضریب امنیت ملی دانستند و نهایتاً از دل این بحث های تئوریک، ایده «بازدارندگی استراتژیک» بیرون آمد و زرادخانه های هسته ای در خط مقدم «تامین امنیت» قرار گرفتند. پس از پایان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد، چیزی که تعیین کننده قدرت و به تبع آن امنیت دو بلوک شرق و غرب محسوب می شد، قدرت نظامی بود. اما آنچه که شوروی سابق را دچار یک بحران امنیتی کرد و به فروپاشی آن منجر شد به هیچ رو از جنس تهدید نظامی و یا اقدام نظامی نبود، بلکه مشغول شدن بیش از حد به حوزه امنیت سخت، سردمداران مسکو را از امنیت نرم غافل ساخت و دقیقاً از همین حوزه بود که آنها ضربه دیدند. از این زمان به بعد توجه نظریه پردازان روابط بین الملل به حوزه «امنیت نرم» معطوف شد و دقیقاً در سال 1990 «جوزف نای» واژه «قدرت نرم» را ابداع کرد. انتظار نظریه پردازان آمریکایی از کاخ سفید درس گرفتن از تجربه کرملین و توجه توامان به دو بعد سخت و نرم از مفهوم امنیت بوده است و بر همین اساس، سؤالاتی که یادداشت حاضر در پی پاسخ به آن است اینکه آیا این انتظار برآورده شده؟ امروز ضریب امنیت نرم ایالات متحده چقدر است؟ و نهایتاً وضعیت کنونی، هر چه باشد، چه چشم اندازی را پیش روی واشنگتن ترسیم می کند؟

روزنامه کیهان 1389/06/17


امنیت نرم ابعاد و مؤلفه های گوناگونی دارد که به شدت در هم تنیده اند. از جمله اساسی ترین ویژگی های امنیت نرم می توان به «ارسال تصاویر جذاب و صلح آمیز برای دیگران»، «در پی داشتن حمایت در سیاست منطقه ای و بین المللی» و نیز «حفظ وحدت درون یک کشور یا اجتماعی از کشورها» اشاره کرد که در دسته بندی «جئون لی»
(Geun Lee)- از اندیشمندان حوزه امنیت نرم- نیز دیده می شود. نگاهی جامع به اوضاع امنیت نرم آمریکای امروز و ارزیابی آن با توجه به این مؤلفه ها می تواند هدف یادداشت حاضر را برآورده سازد.
پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی، یکی از بحث هایی که میان طبقه حاکم آمریکا در گرفت، این بود که آمریکا باید در میان دولت ها و ملت ها چه جایگاهی داشته باشد؟ آیا دستگاه سیاست خارجی و دیپلماسی عمومی باید در راستای ایجاد محبوبیت برای ایالات متحده در میان جهانیان تلاش کند؟ آیا واشنگتن زمانی از جایگاه برتر در دنیا برخوردار خواهد بود که ملت ها از هیبت آن در هراس باشند؟ حقیقت آن است که واشنگتن در طرح خود برای تسلط بر جهان نمی توانست از ابزار «هراس انگیز» نظامی چشم بپوشد، بنابراین، باید دست به «مشروعیت بخشی» به اقدامات نظامی خود می زد؛ توجیه استقرار پایگاه های نظامی در کشورها با عنوان «پاسداری از صلح» در همین راستا بود.
اما با ورود آمریکا به قرن 21 و آغاز جهانگشایی دولت «جرج بوش»، از یک سو کسانی چون «هنری کسینجر» این شعار ماکیاولی را ورد زبانشان کردند که «ترسناک بودن بهتر از محبوب بودن است» و از سوی دیگر، رسانه ها از انحصار غرب خارج شد و به تعداد «تمامی کسانی که به اینترنت دسترسی دارند»، گسترش یافت؛ و این، آغاز «فروپاشی امنیتی» آمریکا بود، که در طول کمتر از یک دهه، آن تصویر زیبا و جذاب «پاسدار صلح» را- که رسانه ها برای آمریکا ساخته بودند- از آن گرفت و نام واشنگتن را با جنایات عظیم بشری چون گوانتانامو، ابوغریب، کابل و بغداد عجین ساخت.
در این میان، آمریکا در پروژه «یکپارچه سازی ارزش های جهانی» براساس ارزش هایی چون دموکراسی نیز دچار نوعی تضاد شد و در هر کشوری مردم پای صندوق های رای رفتند، رهبران استکبارستیز روی کار آمدند و دیدیم که در دهه اخیر در خاورمیانه و آمریکای لاتین چه گذشت. ضرباتی که امنیت نرم آمریکا دیده و می بیند، همچون مهره های دومینو، یک به یک ستون های ابرقدرتی را زمین می زنند. نخبگان کاخ سفید برای آنکه نشان دهند و در حقیقت وانمود کنند که «جهان با آنهاست». عبارت «جامعه جهانی» را ابداع کردند و هرگاه خواستند دشمنان و رقیبانشان را- که تعدادشان کم هم نیست-«منزوی» نشان دهند، در بوق و کرنا کردند که فلان کشور باید در مقابل خواست جامعه جهانی تسلیم شود! اما کسانی که به دور از این غوغا به جهان می نگرند، حقیقت «انزوای آمریکا» را درک کرده اند و می دانند که امروز، ننگی بزرگتر از «دنباله روی از واشنگتن» برای دولت ها نیست.
امروز، بحران اقتصادی نیز جدای از علل و ریشه اش، در نتیجه خود، امنیت نرم آمریکا را از جنبه و بعدی دیگر به شدت تضعیف کرده است. اول آنکه آن صلح لیبرالی که «امانوئل کانت» تحققش در میان کشورهای لیبرال دموکرات را داده بود، دیگر وجود عملی ندارد و اختلافات اروپایی و انشقاق اروپایی- آمریکایی، وحدت در دو سوی آتلانتیک را به آرزویی دست نیافتنی بدل کرده است. ثانیاً باید به آمارهای رسمی رجوع کرد و درجه وحدت را در داخل آمریکا هم سنجید. گزارشی که اشپیگل اخیراً منتشر کرد، مستند بود به واقعیاتی چون افزایش تضاد طبقاتی و احتمال وقوع درگیری غنی و فقیر؛ و آن نظرسنجی که مؤسسه «پیو» روی خروجی سایت خود قرار داد، حکایت از نارضایتی 80درصدی مردم از حاکمیت آمریکا داشت و روشن است که در چنین وضعیتی جایگاه «وحدت ملی» چیست.
آمریکای امروز به دلیل فقدان امنیت نرم بیش از پیش آسیب پذیر شده است. ضعیف و نحیف گشته و اما همچنان در فضای مجازی رسانه می غرد و نعره می کشد. مؤسسه بروکینگز اگرچه توصیه هایی کرده که باید برای بازسازی وجهه آمریکا در دنیا در تمامی نهادها از جمله پنتاگون و وزارت خارجه معاونت ها و مدیریت های «دیپلماسی عمومی» ایجاد شود، اما شاید اکنون دیگر وقتی برای به کار بستن این اندرزها باقی نمانده باشد.
ادامه رسواسازی جنایت های حقوق بشری آمریکا در بعد داخلی و بین المللی، حمایت محسوس و نامحسوس از حقوق گروه ها و اقلیت هایی که در این کشور مورد ظلم واقع شده اند (از جمله گروه های استقلال طلب در ایالت هایی چون تگزاس، ورمونت، آلاسکا و جورجیا)، فعالیت رسانه ای فراگیر درباره فساد سیاسی- اقتصادی در حاکمیت آمریکا که تصلب ساختاری آن فرصتی برای اصلاح باقی نگذاشته است. ادامه اصرار بر همکاری جنوب- جنوب و حتی یارگیری از کشورهای زخم خورده شمال مانند پرتغال، ایتالیا، اسپانیا و ایرلند و یونان، تلاش برای تغییر ساختار سازمان ملل متحد، به چالش کشیدن بنیادهای نظری سیاست و اقتصاد و فرهنگ از طریق ایجاد و تقویت رسانه های بین المللی و همچنین فعالیت های فراگیر علمی، تبلیغ و ترویج اسلام ناب محمدی(ص) بی تردید در تسهیل و تسریع سقوط واشنگتن و مهم تر از آن شکل گیری نظم جدید جهانی نقشی اساسی خواهد داشت.