استراتژی نوین امنیت ملی آمریکا که اخیرا از سوی رئیس جمهور این کشور ارائه شد، حاوی نکات ظریف و دقیقی است که جز با موشکافی پیشینه و بنیه های نظری آن نمی توان آنگونه که باید، پیام واقعی اش را دریافت کرد. مراجعه به این پایه های نظری زمانی اهمیت پیدا می کند که بدانیم بلافاصله پس از انتشار این استراتژی مشخص شد سیاست «جنگ پیشگیرانه» (Preemptive War) به کناری نهاده شده و رجزخوانی های «جرج بوش» برای پیشگیری از تهدید شدن آمریکا و هم پیمانان و دوستانش توسط «دشمنان» دیگر در آن دیده نمی شود.
تقریبا قریب به اتفاق رسانه های غربی، جنگ پیشگیرانه را یک تئوری متعلق به بوش معرفی کردند که هم اکنون «باراک اوباما» به عنوان یکی از مولفه های «تغییر»، تئوری «مشارکت جدید و دیپلماسی چندجانبه» را جایگزین آن کرده است. این گفته ها را اما نباید «تحلیل» دانست که اگر باشد، بسیار ساده انگارانه است؛ شعار است که می خواهد طنین آوازش، بارور شدن موسیقی «تغییر» اوباما را نوید دهد...
ریشه های تئوری «جنگ پیشگیرانه» را باید در تاریخ جدید آمریکا یعنی دوران پس از جنگ سرد جست. این دوران، روزگاری است که آمریکا خود را در آن «تنها ابرقدرت» می یابد؛ «جان ایکنبری»- استاد ژئوپلتیک دانشگاه «جرج تاون»- در کتابی به همین عنوان در توصیف وضعیت جهان و شرایط آن روز آمریکا می نویسد: «تفوق و سلطه آمریکا در سراسر تاریخ مدرن بی سابقه است. هیچ قدرت بزرگ دیگری چنین قابلیت های شگرف نظامی، اقتصادی، فنی، فرهنگی و سیاسی را نداشته است. ما در جهان دارای یک ابرقدرت به سر می بریم که در برابر آن هیچ رقیبی دیده نمی شود... شکافی که از نظر قدرت اقتصادی و نظامی میان آمریکا و سایر ممالک مهم جهان پدید آمده بود، در دهه 1990 به مراتب عمیق تر شد. اقتصاد آمریکا در سال های 1990 تا 1998 به میزان 27درصد رشد کرده است... آمریکا پژوهش های توسعه نظامی را منحصر به خود کرده و حدود 80درصدمخارج تحقیقات نظامی جهان در این کشور صرف می شود.»

روزنامه کیهان 11/03/1389


همین برتری ها آمریکایی ها را وسوسه کرد تا به این جمع بندی برسند که هم اکنون لحظه طلایی برای تثبیت هژمونی آمریکا فراهم شده است و باید از طریق تحرک عملیاتی و اقدامات فراگیر نظامی موقعیتی جدید برای آمریکا ایجاد کرده و به این ترتیب زمینه ساز آن «قرن آمریکایی» شوند که «فرانسیس فوکویاما» از آن سخن رانده بود. مشکل بزرگ واشنگتن اما در اینجا بود که «دشمن کم آورده بود» و با تهدیدات جدی امنیتی روبه رو نبود که به بهانه آنها اقدامات فراگیر نظامی خود را در جهان آغاز کند. این بود که تئوری جنگ پیشگیرانه از سوی کمیسیون «تدوین استراتژی امنیت ملی آمریکا برای قرن 21» ارائه شد. ژنرال «چارلز جی بوید» مدیر اجرایی این کمیسیون در گزارش ویژه خود می نویسد: «رئیس جمهور باید به تهیه و تدوین یک استراتژی جامع و فراگیر بپردازد و ساختارهای جدید سازمانی را برای پیشگیری از حملات به میهن و حفاظت در قبال آنها- و پاسخ به چنین حملاتی در صورت ناموفق بودن پیشگیری و حفاظت- پیشنهاد کند.»
بر پایه همین گزارش، طرحی برای ویران کردن برج های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک ریخته شد و جرج بوش رئیس جمهور سابق آمریکا متعاقب آن واقعه معروف و مشکوک، جنگ پیشگیرانه را برای تثبیت هژمونی آمریکا آغاز کرد. این جنگ پیشگیرانه براساس واقعیت و عینیت شکل نگرفت، بلکه مبنای سازماندهی آن، ادراک آمریکا از تهدیدات بود. به عبارت دیگر در دوره جدید آمریکا نیازمند دشمن سازی بود و هدفش نیز براساس «تهدیدات ادراکی» و «تهدیدات ذهنی» تعیین می شد.
تئوری جنگ پیشگیرانه نه متعلق به جرج بوش، که مربوط به استراتژی «قرن 21» آمریکاست و هدف «تثبیت قدرت» نیز در آن به روشنی تبیین شده است. در برهه کنونی نیز که اوباما آهنگ عقب نشینی از این تئوری را کرده، علت آن نباید از دو گزینه خارج باشد: واشنگتن یا توانسته «هژمونی آمریکا» را در جهان تثبیت کرده و به مقصود برسد؛ و یا اینکه در این جنگ پیشگیرانه، آن موقعیت سابق خود، آن رشد 27درصدی اقتصاد و برتری های دیگر را از دست داده و قادر نیست با این شرایط، روند تثبیت قدرت را از طریق اقدامات فراگیر نظامی ادامه دهد.
این احتمال که هم اکنون هژمونی آمریکا تثبیت شده، اگرچه خنده آور است، اما بد نیست برای لحظاتی، از عینک اوباما نگاهی به جهان داشته باشیم: آمریکا11هزار میلیارد دلار بدهی دارد. میلیون ها نفر از مردم آن با بیکاری زایدالوصفی دست و پنجه نرم می کنند. فجایع زیست محیطی خسارت های غیرقابل جبرانی بر آن وارد کرده است. هر روز خبر ورشکستگی بانکها و موسسات مالی، تجاری و تولیدی آمریکا به گوش می رسد. دو جنگ عراق و افغانستان همچنان بر هزینه های بی حاصل انسانی و مالی می افزایند. کشورهایی که پیشتر عنوان حیاط خلوت آمریکا را یدک می کشیدند، امروز نه تنها مستقل شده اند که علیه سلطه آمریکا در حوزه های مختلف مبارزات موفقی داشته اند. و صدها و هزاران دلیل و شاهد دیگر که همه می گویند پس از 11سپتامبر 2001 افول آمریکا آغاز شده است.
با این اوصاف نمی توان آمریکای امروز را یک هژمونی تثبیت شده دانست. پس علت عقب نشینی واشنگتن از آن استراتژی که بنا بود این هژمونی را تثبیت کند، چیست؟
حقیقت آن است که هم اکنون، ضعف اقتصادی آمریکا در قالب یک «عارضه» ظاهر شده و چون با قدرت موجود نظامی آن نمی سازد و حتی نمی تواند از عهده پشتیبانی آن برآید، اساسا امکان همراهی این دو برای پیشبرد سیاست تثبیت هژمونی وجود ندارد. با یک تریلیون دلار کسری بودجه، نمی توان از عهده هزینه های هزاران میلیاردی جنگ برآمد. این است که باید عقب نشست، این عارضه را رفع کرد و دوباره اگر شرایط به درجه مطلوبیت دهه 90 رسید، راه دیگری را برای تثبیت هژمونی پیمود. به همین دلیل است که در گزارش جدید می خوانیم «رهبری جهانی آمریکا نیازمند یک اقتصاد قدرتمند است»؛ و به همین علت است که اوباما نه تنها از «گسترش نفوذ آمریکا» بحثی نمی کند، بلکه سیاست خود را بر محور «حفظ وضع موجود» قرار داده و برای تحقق این سیاست نیز کشورش را نیازمند «بازسازی اقتصادی» می داند.
اما در اینکه واشنگتن خواهد توانست نفوذ کنونی خود را در جهان حفظ کند یا خیر، تردیدهای فراوانی وجود دارد. سه سال از آغاز بحران اقتصادی می گذرد و با اینکه میرزا بنویس هایی چون «فرید ذکریا» بارها و بارها در طول این مدت بر صفحات «نیوزویک» و امثالش رنگ امید پاشیده اند و نوید بهبود داده اند، نشانه های افول از دید تیز جهانیان پنهان نمانده است و همچنان خبر ورشکستگی ها و ناتوانی ها به گوش می رسد. «دیوید وینز»- استاد آکسفورد- اما راست می گوید که «مبانی نظری اقتصاد آمریکا مشکل دارد» و تحلیل ایندیپندنت هم کاملا بجاست که «نظام سرمایه داری به مرگ خود نزدیک شده است». بحران کنونی بحران کاپیتالیسم است و بازسازی اقتصادی مورد نظر اوباما زمانی می تواند معنا داشته باشد که نظریه پردازان آمریکایی چرخه زمان را متوقف کنند تا دنیا از حرکت باز ایستد، آنها جایگزینی برای لیبرال سرمایه داری بیابند و آن نظام جدید را در جهان به سود خود حاکم کنند و سپس به دیگران فرمان حرکت در زمان را بدهند تا شاید «وضع موجود و نفوذ کنونی آمریکا حفظ شود» ... که اینها امکان عقلی ندارد. شیبی که غرب سیری قهقرایی در آن آغاز کرده، تندتر از اینهاست که فرصتی برای بازسازی به اوباما بدهد.