انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 آمریکا از جهات بسیاری حائز اهمیت بود، اما آنچه که بیش از هرچیز دیگری این رویداد را برجسته می ساخت، ویژگی های «آمریکای جدید» بود که رئیس جمهور منتخب می رفت تا حکومتش را به دست گیرد. این آمریکای نوین، در دستیابی به اهداف اولیه خود در جنگ های خونینی که به بهانه حوادث 11 سپتامبر 2001 در عراق و افغانستان به راه انداخته بود، ناکام مانده و به سبب همین ناکامی گرفتار بحرانی چند وجهی شده بود:
1- شعار «صدور دموکراسی» به جهان که به پوششی برای مداخلات واشنگتن در امور دیگر کشورها تبدیل شده بود، در عراق و افغانستان بی آبرو شد و کارکرد خود را از دست داد
2- جنایت های جنگی پنتاگون در دو کشور اخیر به شدت به وجهه جهانی آمریکا لطمه زد، و این برای یک مدعی ابرقدرتی که بخشی از ماهیتش بسته به میزان محبوبیت جهانی آن بود، گران تمام می شد. 3- بدهی های آمریکا از سال 1980 به این سو روندی به شدت صعودی به خود گرفته بود و دانشمندان خبر از یک بحران کمرشکن اقتصادی می دادند و رئیس جمهور منتخب باید وارث این فاجعه می شد 4- بیش از یک هزار پایگاه نظامی آمریکا در سراسر جهان جز هزینه برای واشنگتن ثمری نداشت و تحلیل گران به صراحت می گفتند که تا بودجه نظامی کاهش نیافته و این پایگاه ها تعطیل نشوند، آمریکا از بحران اقتصادی نجات نخواهد یافت. اما رویای تسخیر جهان به پنتاگون اجازه نمی داد از میزان این پایگاه ها بکاهد 5- جریان های تجزیه طلب در برخی ایالات جان گرفته بودند و وحدت و یکپارچگی ایالات متحده در معرض خطری بزرگ بود...
حاکمیت آمریکا چاره ای جز رویارویی با این فجایع را نداشت و نخستین اقدامی که در این مقام باید می کرد، توسل به یک شخصیت کاریزما برای بازگرداندن امید به داخل کشور و نیز بازسازی وجهه جهانی آمریکا بود تا بتواند جنگ های بیرونی و بحران های داخلی را راحت تر مدیریت کند... و اینگونه بود که پروژه انتخابات ریاست جمهوری 2008 کلید خورد.
در نوشته حاضر، در ابتدا نگاهی مختصر به تاریخچه دوحزب بزرگ این کشور (جمهوریخواه و دموکرات) داشته و سپس به تحلیل و بررسی انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 و حوادث مهم قبل از آن خواهیم پرداخت. تحلیل درست پروژه انتخابات 2008 نیازمند ترسیم نمایی کلی از این احزاب، و نیز شناخت برخی معادلات پیچیده و در پس پرده قدرت در آمریکاست. گفتنی است که این مقاله به مناسبت یک ساله شدن حضور اوباما در کاخ سفید نوشته شده است.

روزنامه کیهان 30/09/1389


حزب دموکرات
این حزب در سال 1824 توسط «آندرو جکسون» تاسیس شد و ریشه در ایالات جنوبی آمریکا دارد که در کار کشت پنبه بودند. حزب دموکرات برای یک دوره طولانی، فقط یک سازمان سیاسی کارآمد محسوب می شد که توانسته بود با بنیان گذاری و تثبیت نظام های تک حزبی، و دور نگه داشتن جمعیت عظیم سیاهپوست ایالات جنوب از قدرت، از سلطه سفیدها در منطقه محافظت کند. به دنبال افزایش توان اقتصادی، ایالت های جنوبی دژ محکمی برای دموکرات ها شد. در ایالات ساحلی شمال شرقی نیز، همزمان با ورود 30 میلیون مهاجر به آمریکا در دهه 1920، این حزب موفق شد گروه های تازه وارد را که متشکل از ایرلندی ها، لهستانی ها و ایتالیائی ها بودند، به خود جذب کرده و پایگاه قدرتمندی را در شمال ایجاد کند.
در دهه 1930 با انتخاب «فرانکلین دی روزولت» به سمت ریاست جمهوری، قدرت دموکرات ها تقویت شد. در این دوران که می توان آن را دوران واپس زدگی جمهوریخواهان از کنگره آمریکا نامید، دموکرات ها با پیش راندن طرح های اصلاحی به ترمیم اقتصاد آمریکا و بهبود اوضاع معیشتی مردم پرداختند. اجرای این برنامه ها دموکرات ها را بیش از پیش محبوب تر ساخت و آنان به حزب سیاسی برتر در کنگره تبدیل شدند.
از سال 1930 تا 1994 تمایل عمومی مردم آمریکا و گرایش حزبی آنها عمدتا به سوی دموکرات ها بوده است. به طوری که در طول این سال ها جمهوریخواهان تنها توانستند دو دوره صاحب اکثریت کرسی ها در کنگره شوند. اما استراتژی دموکرات ها در خارج کردن سیاهان از جریان سیاسی کشور، علاوه بر آزرده کردن سیاه پوستان، باعث سرخوردگی سفیدپوستان جنوب از سیاست حقوق مدنی این حزب نیز شد؛ تا اینکه جمهوریخواهان موفق شدند به تدریج حمایت رای دهندگان ایالات جنوبی را کسب و بالاخره در سال 1994 اکثر کرسی ها را در کنگره به دست آورده و این اکثریت را تا سال 2004 حفظ کنند.
حزب جمهوریخواه
این حزب در سال 1854 توسط ائتلافی از ویگ های سابق(لیبرال ها)، دموکرات های شمال و گروه های ضدبرده داری در ایالات صنعتی شمال آمریکا پایه ریزی شد، اما توانست با کسب حمایت مناطق روستایی و شهرهای کوچک غرب میانه و ایالات سرحد کرانه اقیانوس آرام، تا جنوب و غرب ایالات متحده گسترده شود.
با گذشت زمان حزب جمهوریخواه موفق شد به مدد تغییرات اقتصادی و اجتماعی، موفقیت خود را به عنوان یک حزب کارآمد ملی تثبیت کرده و با خط مشی محافظه کارانه، به یک حزب قدرتمند در عرصه سیاسی آمریکا تبدیل شود.
جمهوریخواهان تا دهه 1930 حزب برتر بودند، اما با ظهور روزولت و آغاز موفقیت های روزافزون دموکرات ها، در سرتاسر آمریکا در اقلیت قرار گرفتند.
اگرچه موفقیت های حزب دموکرات در اداره کشور و جلب حمایت توده های مردم، جمهوریخواهان را در حاشیه قرار داد، اما همانطوریکه پیشتر نیز اشاره شد، نارضایتی ایالات پرجمعیت جنوب از دموکرات ها، باعث ظهور مجدد جمهوریخواهان شد.
در تاریخ سیاسی آمریکا، سال 1994 به سال «انقلاب جمهوریخواهان» مشهور است. در این سال این حزب توانست صاحب اکثر کرسی های کنگره شده و تا سال 2004 این اکثریت را حفظ کند.
ناگفته نماند نگاهی به تاریخ نشان می دهد، دموکرات ها و جمهوریخواهان تقریبا به طور مساوی پست ریاست جمهوری آمریکا را احراز کرده اند (19 دوره حزب دموکرات و 23 دوره حزب جمهوریخواه؛ تا سال 2008).
دوسال جنگ زرگری
دموکرات ها درحقیقت پیش از برگزاری انتخابات کنگره درسال 2006 برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 خیز برداشتند.
در انتخابات هفتم نوامبر 2006 کنگره آمریکا، سیاسیون این کشور را علاوه بر عناوین جمهوریخواه و دموکرات، با دو عنوان دیگر نیز می شد مشاهده کرد: موافقان و مخالفان جنگ عراق.
البته این دو گروه (مخالفان و موافقان جنگ) جدا از دو حزب قدرتمند آمریکا نبودند. جمهوریخواهان یا بانیان جنگ، که می کوشیدند به طرق مختلف وقوع آن را لازم و پرمنفعت جلوه دهند؛ و دموکرات ها که پس از 12 سال دوری از حاکمیت درکنگره قصد داشتند با بهره برداری از مخالفت افکار عمومی با جنگ عراق، به قدرت بازگردند.
براساس نظرسنجی های صورت گرفته درآن دوره، از هر 10 شهروند آمریکایی شش نفر مخالف جنگ بودند و از این تعداد 78درصد می گفتند که به دموکرات ها رای خواهند داد. تمایل مردم آمریکا به دموکرات ها می توانست ناشی از دو علت جداگانه باشد: حالت اول آن که دموکرات ها توانسته بودند به خوبی از موقعیت پیش آمده، یعنی شورش در ایالات مختلف آمریکا علیه جنگ و خونریزی دولت جمهوریخواه درخاورمیانه بهره برداری کرده و ورق را به نفع خویش برگردانند؛ و یا اینکه شهروندان آمریکایی فقط قصد روی گرداندن از جمهوریخواهان را داشتند و به ناچار، به سوی تنها گزینه ممکن ، یعنی حزب دموکرات روی آورده بودند.
دموکرات های آمریکا تقریباً هیچ برنامه مشخص و برجسته ای برای بهبود وضعیت موجود آمریکا نداشتند و تنها، کوشیدند با به دست گرفتن پرچم مخالفت با جنگ و «موج سواری» بر روی مخالفت های ایجاد شده، به مقصود خود برسند. از سوی دیگر، جمهوری خواهان نیز سعی کردند با دفاع از عملکرد خود درعراق از روی گردانی مردم جلوگیری کنند.
طی ماه های منتهی به انتخابات کنگره، ابزار تبلیغاتی جمهوریخواهان استفاده از «روان شناسی سیاسی» در انتخابات و مطرح کردن مسائلی چون «دفاع از شهروندان آمریکایی درمقابل تروریسم» ضعف دموکرات ها در حفاظت از آمریکایی ها «و مانند آن بود، اما با گذشت زمان، جرج بوش و اعضای حزب وی به این نتیجه رسیدند که دو موضوع برای قشر نخبه آمریکا مثل روز روشن است.
1- حادثه 11 سپـتامبر و شبکه القاعده ساخته و پرداخته خود آمریکاست.
2-جنگ عراق، جنگ نفت است.
این بود که شعار «مبارزه با تروریسم» درحاشیه تبلیغات جمهوریخواهان قرارگرفت و بوش در سفرهای تبلیغاتی خود که به نفع کاندیداهای حزب جمهوریخواه انجام می داد، اعلام کرد:«پیروزی مخالفان جنگ (یعنی حذف این جنگ از روابط خارجی آمریکا) موجب افزایش مالیات و بحران اقتصادی ایالات متحده خواهد شد.»
دموکرات ها در مقابل این امر سکوت کردند و روش های پیشین تبلیغاتی خود را شدت بخشیدند. آنها حتی هیچ برنامه ای درست مورد عراق یا خروج نظامیان آمریکایی از این کشور اعلام نکردند.
اما این سخن بوش پیام مهمی برای مردم آمریکا داشت؛
برنامه ریزی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) بدین گونه بود که ایالات متحده برای تامین انرژی مورد نیاز خود علاوه بر متکی بودن به منابع نفتی آمریکای لاتین، باید مناطق نفت خیز خاورمیانه را نیز تحت کنترل داشته باشد. اما با شروع سیرگرایش به چپ درآمریکای لاتین و ظهور مخالفان واشنگتن چون «هوگو چاوز» در ونزوئلا «اوومورالس» در بولیوی، «نستو کرچنر» در آرژانتین و «لولا داسیلوا» در برزیل از یک سو، و ظهور و نفوذ چین به عنوان یک خریدار بزرگ نفت درکشورهای حاشیه خلیج فارس و تجهیز این کشورها به سلاح های پیشرفته خود در قبال دریافت نفت، از سوی دیگر، برنامه ریزی «سیا» به هم ریخت؛ به گونه ای که امپریالیسم آمریکا با از دست دادن این دو جبهه بزرگ نفتی، می رفت تا بزرگترین بحران انرژی و اقتصادی خود را تجربه کرده و در سراشیبی سقوط قرارگیرد. حال، بوش صراحتا به مردم آمریکا می گفت که اگر خواهان بقای امپریالیسم آمریکا هستید، باید با جنگ و خونریزی ما همراه و همگام باشید.
اما همانگونه که «نوام چامسکی» اندیشید معروف آمریکایی می گوید، تضاد «سیاست عمومی» و «افکار عمومی» آمریکا شاخصه حیات سیاسی این کشور است. اکثر مردم آمریکا براین باور بودند که نباید ریشه حکومتشان را با خون انسان های بی گناه آبیاری کرد.
اگر چه رای دهندگان آمریکایی به خوبی می دانستند که در نظام دو حزبی این کشور زنجیره شده اند و «نه» گفتن آنها به جمهوریخواهان ناچار را به معنی «آری» گفتن آنان به دموکرات ها است، اما همچنان به تغییر وضعیت موجود امیدوار بودند... و به دموکرات ها رای دادند.
بازی قطعنامه
درسال 1973 که آمریکا در باتلاق ویتنام گرفتار آمده بودند، به دنبال انزجار مردم آمریکا از ادامه این جنگ،کنگره تحت فشار افکار عمومی، قطعنامه ای تحت عنوان «نیروهای جنگی 1973» به تصویب رساند.
به موجب این قطعنامه رئیس جمهور آمریکا از اعزام نیرو برای امور مخاطره آمیز به هر نقطه از جهان، جز پس از اعلام جنگ توسط کنگره، منع می شد. اما این امکان نمایش قدرت قوه مقننه آمریکا بلافاصله با اقدام رئیس جمهور «فورد» در تصرف کشتی تجاری «میاگوئز» در ماه مه 1975 زیر سؤال رفت. رئیسان جمهور بعدی نیز قانون های جنگی مصوب کنگره را نادیده گرفتند. ریگان دستورحمله به «گرانادا» را صادر کرد، بوش پـدر به «پـاناما» یورش برد و نیروهای آمریکا را در سال 1990به جنگ عراق فرستاد، و کلینتون درسال 1994 نیروهای نظامی ایالات متحده را بدون اجازه کنگره به «هائیتی» گسیل داشت و...
اما علاوه بر اینکه رئیسان جمهور آمریکا پرونده روشنی در نقض مصوبات کنگره دارند، روند شکل گیری یک قانون در ایالات متحده نیز نشانگر انفعال کنگره در برابر قدرت نمایی رئیس جمهور است. در آمریکا طرح یا لایحه موردبحث در کنگره، ابتدا به تصویب مجلس نمایندگان برسد. پس از تصویب در این مرحله موضوع به مجلس سنا می رود و پس از تائید در مجلس سنا، درصورتی ضمانت اجرایی می یابد که رئیس جمهور آن را امضا کند. یعنی رئیس جمهور این اختیار را دارد که مصوبات کنگره را «وتو» کند. البته درصورتی که هر دو مجلس کنگره دوباره با اکثریت دوسوم طرح یا لایحه را به تصویب برسانند، وتوهای رئیس جمهور رد می شود.
زمستان سال 2007 یعنی فقط چند ماه پس از انتخابات 2006 کنگره که دموکرات ها از آن پیروز بیرون آمده بودند، جرج بوش اعلام کرد که قصد اعزام 21 هزار و 500نیروی تازه نفس به عراق را دارد. دموکرات ها با اینکه می دانستند صدور یک قطعنامه ضدجنگ چنان فایده ای ندارد و برای بوش الزام عملی هم ایجاد نمی کند، اما یک «نمایش قطعنامه» دیگر را روی صحنه سیاسی آمریکا اجرا کردند. آنها قطعنامه ای به «نام» جلوگیری از اعزام این نیروها به عراق تنظیم کرده و حتی در مجلس نمایندگان آن را به تصویب رساندند، اما جالب اینکه این قطعنامه با وجود برتری دموکرات ها در مجلس سنا، نتوانست در این مجلس آرای لازم را کسب کند و از نهایی شدن بازماند. علت آن بود که برخلاف دوران جنگ ویتنام، این بار دموکرات ها درپس پرده با دوستان جمهوریخواه خود برای حمله به عراق هماهنگ بودند و نمی خواستنداز همه ابزارهای خود برای اعمال فشار به بوش استفاده کنند.
دموکرات ها با داشتن 2 کرسی افزون بر جمهوری خواهان در مجلس سنا، به هیچ وجه توان الزام یک مصوبه را به دولت جمهوری خواه این کشور نداشتند. قطعنامه دموکرات ها برای مخالفت با اعزام بیش از 21 هزار نیروی نظامی جدید به عراق، به دلایلی که پیشتر آمد، هیچ الزامی را برای بوش ایجاد نمی کرد و حتی اگر در مجلس سنا نیز به تصویب می رسید، توسط بوش به راحتی وتو می شد. اما امتیاز این قطعنامه در این بود که دموکرات هایی که با شعار مخالفت با جنگ عراق اکثر کرسی های کنگره را در اختیار گرفته اند، می توانستند بر محبوبیت خود در میان مردم مخالف جنگ آمریکا بیفزایند؛ با این حال، ایجاد جوهای تبلیغاتی این چنین به هیچ وجه بن نفع سیاست مشترک دو حزب یعنی جنگ در عراق و افغانستان نبود.
به اظهارات نمایندگان دموکرات کنگره پس از متوقف شدن قطعنامه آنها در مجلس سنا توجه کنید:
«هری رید» رهبر دموکرات ها در سنای آمریکا: «رهبران جمهوریخواه می توانند از این بحث فاصله بگیرند، اما نمی توانند پنهان شوند. سنا به مبارزه خود ادامه می دهد تا رئیس جمهور را مجبور کند که راه خود را در عراق تغییر دهد.»
هیلاری کلینتون نامزد وقت حزب دموکرات انتخابات ریاست جمهوری 2008: «اکنون زمان آن فرارسیده که بازگرداندن نیروها طی 90 روز انجام شود. در غیراین صورت کنگره مجوز این جنگ را فسخ خواهد کرد.»
اما همه اینها بازی بود. چندتن از نمایندگان دموکرات پس از پیروزی در انتخابات هفتم نوامبر کنگره در مصاحبه ای با شبکه «فاکس نیوز» به صراحت مخالفت با جنگ را یک شعار برای فریب مردم خواندند.
دلایل دیگری مبنی بر همراهی دموکرات ها و جمهوری خواهان وجود داشت. اگر آنها واقعاً مخالفت جنگ بودند، لوایح ارائه شده ازسوی دولت به کنگره، توسط اعضای این حزب که اکثریت کنگره را در اختیار داشتند، به تصویب نمی رسید. جرج بوش در لایحه بودجه سال 2007 خود، خواستار افزایش 100میلیارد دلاری بودجه جنگ شد. اگر دموکرات ها به راستی خواهان پایان جنگ افروزی های دولت بوش بودند، می توانستند با تصویب نکردن این لایحه و وارد آوردن فشار مالی به بوش، وی را وادار به خروج از عراق کنند، اما نکردند!
زمانی که بوش خواستار افزایش 100میلیارددلاری بودجه جنگ شد، دموکرات ها قصه ای دیگر ساختند: «بودجه را تصویب می کنیم، به شرطی که بوش از عراق خارج شود.»
دموکرات ها الحاقیه ای به لایحه ارائه شده از سوی بوش اضافه کردند که یک جدول زمانبندی شده برای خروج از عراق در آن گنجانده شده بود. آنها به خوبی می دانستند که بوش این مصوبه مشروط را وتو خواهد کرد.آنها می دانستند که لغو وتوی رئیس جمهور و ملزم کردن او به اجرای یک مصوبه بود به دوسوم آرای هر دو مجلس کنگره نیاز دارد و حزب دموکرات این توان را ندارد. سرانجام بودجه درخواستی بوش به اضافه «ضرب الاجل عقب نشینی نظامیان آمریکایی از عراق» تصویب شد وبوش نیز همانگونه که وعده داده بود آن را وتو کرد.
اما اقدام کنگره تحت حاکمیت دموکرات ها در حذف جدول زمان بندی شده خروج نظامیان آمریکایی از عراق و تصویب بودجه دلخواه بوش، باردیگر به بازی تبلیغاتی آنها پایان داد. آنچنان که «هری رید» گفت، دموکرات ها چیزی» بالاتر از انتظار بوش» تقدیم وی کردند.
دموکرات ها با تصویب این بودجه، به همه مردم دنیا اعلام کردند که نه تنها مخالف جنگ عراق نیستند، بلکه تحقق رؤیای امپریالیسم آمریکا به شدت به نفت عراق نیازمند است و آنها هم این رؤیا را درسر دارند. پیام مصوبه مذکور این بود که احزاب سیاسی حاکم، تنها مجریان سیاست های کلی یک حکومت و نظام سیاسی هستند و فقط ممکن است با روی کارآمدن احزاب مختلف، میدان های اجرایی این سیاست های کلی تغییر کند، نه ماهیت آنها. اما دریغ که مردم آمریکا یا این پیام را نگرفتند، و یا چاره ای جز حمایت مجدد از دموکرات ها در انتخابات ریاست جمهوری 2008 و کنار زدن جمهوری خواهان نداشتند. «رووانی فریمن» روزنامه نگار آزاد آمریکایی معتقد بود که سطح دانش سیاسی مردم آمریکا به قدری پائین است که بعضاً توان درک آنچه در رأس هرم سیاسی این کشور می گذرد را ندارند.
دعوای تخم مرغ!
هنگامی که در بازار، عرضه کالای خاصی در انحصار دو تاجر رقیب قرار می گیرد، تلاش این دو برای تولید اجناسی منطبق بر ذائقه مصرف کنندگان وگاه تغییر ذائقه آنها دیدنی است! طبعاً سلایق مردم بین تولیدات این دو تاجر در نوسان خواهد بود. حال تصور کنید که حکومت و قدرت سیاسی نیز مانند کالا در انحصار همین دو نفر باشد، اینجاست که این سیاستمداران! همان قوانین تجارت را برای کسب قدرت به کار خواهند بست و «رای مردم» در اینجا جای «سلایق» آنها را خواهد گرفت.
این وضعیت دقیقا همان چیزی است که در جامعه آمریکا مشاهده می شود.«وودرو ویلسون» که از او به عنوان بنیانگذار فلسفه سیاسی حکومت آمریکا یاد می شود، صریحا به این موضوع اعتراف می کند: «دولتمردان ایالات متحده ترکیبی از کاپیتالیست ها و کارخانه داران این کشور هستند». این کاپیتالیست های کارخانه دار که در دو گروه دموکرات و جمهوریخواه جای گرفته اند، همواره در این «بازار» برای کسب قدرت در تقلایند. گاه اینان ذائقه مردم را به نفع خود تغییر داده اند- چنانکه جمهوریخواهان مردم را درگیر جنگ کردند و گفتند «اگر نکشیم کشته خواهیم شد»- و گاه خود را با سلایق رأی دهندگان هماهنگ کرده اند- چنانکه دموکرات ها برای مردم خسته از جنگ، آهنگ مبارزه با جنگ نواختند. ماه ها مانده به انتخابات ریاست جمهوری نوامبر 2008 آمریکا که رقابت های درون حزبی شروع شده بود، زمان به سرعت به نفع دموکرات ها پیش می رفت. از یک سو نتیجه منطقی افتضاح هایی که دولت بوش طی دو دوره ریاست جمهوری خود به بار آورده بود، چرخش 180درجه ای گرایش عمومی به سمت دموکرات ها بود؛ و از سوی دیگر دموکرات ها دو چهره کاملا جنجالی و تبلیغاتی را روی صحنه آورده و سعی کردند مردم را نسبت به ایجاد تغییر در ساختار سیاسی- اجتماعی آمریکا امیدوار کنند. این سناریو در جدال ظاهری «باراک اوباما» و «هیلاری کلینتون» در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات به خوبی دیده می شد. جدالی که می شد آن را رقابت «نژاد و جنسیت» دانست.
اوباما تبدیل به ستاره امید سیاهانی شد که دهه ها زیر سلطه سفیدپوستان و نژادپرستان آمریکایی استثمار شده و به بردگی خو گرفته اند، و ریاست جمهوری او را پایان دوران تبعیض نژادی در آمریکا می دانستند؛ و هیلاری، ستاره امید زنانی که گونه ای دیگر از بردگی را در جامعه آمریکا در حال تجربه اند. به الفاظی که زن در این کشور- و در جامعه غرب در کل- با آنها مورد خطاب قرار می گیرد دقت کنید: «خوراک، پیشی، گوجه، جوجه، ماده سگ، گاو» و الفاظی که نمی توان ذکر کرد، عفت قلم لکه دار می شود. اینجاست که زنان نیز همانند سیاهانی که در این جامعه برای «انسان تلقی شدن» مجبورند از رنگ و نژاد خود بگریزند، با تمام سرعت از «زن بودن خویش» می گریزند تا حس انسان بودن در آنها خاموش نشود... و رئیس جمهور شدن یک زن را اوج «مردانگی و انسانیت» می دانستند.
ظاهرا اوباما و کلینتون گزینه های بسیار مناسبی برای بیرون کشیدن جامعه آمریکا از رخوت و سستی بودند. اما با اینکه «کاپیتالیست های کارخانه دار» در انتخاب بازیگر نهایت ظرافت را به خرج دادند، باز هم علائمی بود که نشان می داد آرزوهای آن روز رأی دهندگان آمریکایی سرابی بیش نیست.
حتی فمنیست ها هم «هیلاری» را نماینده خود نمی دانستند. «گلوریا استینم» فمینیست معروف آمریکایی طی مصاحبه ای در برشمردن امتیازات اوباما نسبت به کلینتون گفت: «نژاد اوباما می تواند او را به سیاهان پیوند دهد، اما ویژگی های جنسی هیلاری او را از زنان جدا می کند!»
نظرسنجی ها نشان می داد که اوبامای آفریقایی تبار توانسته در این جنگ «نژاد و جنسیت» و «ایجاد امید به تغییر» از رقیب هم حزبی خود پیشی بگیرد و گمانه زنی هایی در مورد اینکه مردم آمریکا، کاخ سفید بعد از بوش را به رنگ اوباما ببینند، در محافل سیاسی و رسانه ای بسیار دیده و شنیده می شد. در گیر و دار رقابت های درون حزبی دموکرات ها، یک روزنامه نگار آمریکایی نوشت: «اخیرا کلینتون و اوباما مناظره ای داشتند که در آن بحث مذاکره با کوبا پیش آمد. هیلاری مذاکره در سطح رئیسان جمهور را به «عنوان آخرین قدم» محتمل دانست، اما اوباما گفت که مذاکره در این سطح می تواند اولین قدم باشد.» وی سپس نتیجه گرفته بود که «این نشانی از ایجاد تغییر در سیاست خارجی آمریکاست.»
شاید این روزنامه نگار آمریکایی راست می گفت؛ شاید «تغییر سطح مذاکرات» تغییر بزرگی در سیاست خارجی آمریکا به شمار بیاید، اما این قضیه بیشتر انسان را به یاد «سفرهای گالیور» نوشته «جاناتان سویفت» می اندازد. سویفت در بخشی از این داستان که با هدف تحقیر ساختارهای سیاسی اجتماعی غرب نگاشته شده، اختلافات جزیی مذهبی فرانسه و انگلیس را اینگونه به سخره می گیرد: «همه دعواهای مردم دو کشور «لی لی پوت» و «بلفسکو» و وجه تمایز آنها در این بود که لی لی پوتی ها می گفتند تخم مرغ را باید از سر بزرگش شکست و بلفسکویی ها می گفتند نه! تخم مرغ را باید از سر کوچکش شکست!»
نگاهی اجمالی به تیم های تشکیلاتی اوباما و کلینتون نشان می داد که این اختلاف سلیقه ای که از نظرتان گذشت و البته دیگر «جدال های» میان این دو، چیزی جز دعوای تخم مرغ نبود. هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی مواضع هر دو کاندیدا تا حد زیادی یکسان بود. مشاوران سیاست خارجی اوباما (مانند آنتونی لیک) و مشاورانی که کلینتون در این حوزه برای خود برگزیده بود (مانند مادلین آلبرایت و ریچارد هولبروک) همه متعلق به تیم حکومتی «بیل کلینتون» بودند! و بعدها دیدیم که اوباما رئیس جمهور شد و هولبروک را به عنوان نماینده خود در امور افغانستان و پاکستان منصوب کرد؛ دیدیم که دو نامزد رقیب دموکرات چندین ماه پیاپی میلیون ها نفر را پای «مناظره»های خود حاضر کردند و در مقابل دیدگاه 300 میلیون آمریکایی بر برنامه های سیاست خارجی یکدیگر تاختند و سرانجام، اوباما رئیس جمهور شد و کلینتون را به سمت وزیر خارجه! منصوب کرد. کمتر ملتی را می توان یافت که تاب این توهین آشکار را داشته باشد.
این سخن «گری سیک» از اعضای برجسته شورای امنیت ملی آمریکا در دوره های فورد، کارتر و ریگان، بیراه نیست که «کمپین های ریاست جمهوری به نوعی کاریکاتور سیاست واقعی به شمار می روند».
اما رقابت نمایشی کلینتون و اوباما به جز ایجاد امید به تغییر، هدف دیگری نیز داشت...
هدف دیگر این رقابت نمایشی را می شد از گفته های «زبیگنیو برژینسکی»- از سیاستمداران کهنه کار آمریکا- بیرون کشید. از آنجا که انتخابات بزرگترین نماد مشارکت مردم در عرصه سیاست آمریکا قلمداد می شود. این مشارکت از یک سو باید بسیار باشکوه، و از دیگر سو، نشان دهنده حمایت مردم از نظام حاکم باشد. لذا در هر دوره انتخاباتی، نظام حاکم به ابزارهای گوناگونی برای نیل به این هدف متوسل می شود. به گفته برژینسکی، دولت جرج بوش در آغاز جنگ عراق توانست با توسل به استراتژی «القای ترس و وحشت»، مردم را با خود همراه سازد و حتی برای یک دور دیگر (در سال2004) در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شود: «ترس و وحشت، خردورزی را تحت الشعاع خود قرار داده و با تشدید موج احساسات، راه را برای سیاست مداران عوام فریبی که قصد دارند افکار عمومی را به نفع اغراض سیاسی خود بسیج کنند، هموار می سازد.» اینگونه بود که افکار عمومی آمریکا در ابتدای جنگ نه تنها موضع مخالف نگرفت، بلکه به عنوان یک «وظیفه» وارد جنگ شد!
اما این نقاب فریب شکست و دم خروس دروغ پردازی های سرمایه داران نو محافظه کار، آشکار شد؛ تئوری القای ترس و وحشت برای همراه سازی مردم رنگ باخت و این سکه دیگر رونقی نداشت. وقتی بوی نفت عراق، تشنگان قدرت و ثروت را چنان مست کرده بود که جز چنگ زدن بر خاک این کشور مسلمان و اموال این ملت ستمدیده چیزی نمی فهمیدند، باید به دنبال یک تئوری جایگزین برای کشاندن مردم به پای صندوق های رأی و نیز دور کردن افکار آنها از جنایت های جنگی خود می رفتند: سرگرم سازی به جای همراه سازی!
اخبار مبارزات انتخابی کلینتون و اوباما و ترانه های امیدی که این دو برای مردم می خواندند، ملت آمریکا را چنان مشغول کرده بود که به آنها اجازه تفکر درباره جنایات نظامیان آمریکا در عراق را نمی داد. در دوران انتخابات صفحات مربوط به اخبار عراق از مجله های نیوزویک و تایم و اکونومیست و... رخت بربست و آنچه برجسته شد، رقابت دموکرات ها بود. در آن دوره راقم این سطور مطالب روزنامه واشنگتن پست را در یک بازه زمانی 60روزه بررسی کرد که نتیجه این شد: این روزنامه در 60روز 2248 عنوان خبری خود را به باراک اوباما اختصاص داد که 1266 مورد از اینها، یادداشت و تحلیل بودند! اولویت و دغدغه مخاطبان رسانه های آمریکا، انتخاباتی کذایی شد که به گواه تاریخ و شبح سیاه گردبادهایی که در افق دیده می شد، نتیجه آن هیچ تأثیری در سرنوشت مردم این کشور نداشت؛ رقابتی که ماه ها با حرارت و پرهزینه جریان یافت تا از یک سو مردم را برای رفتن به پای صندوق های رأی مشتاق تر کند، و از سوی دیگر، سوت و کف آن، به افکار عمومی آمریکا اجازه شنیدن فریادهای مظلومانه کودکان و زنان بی گناه افغانی، عراقی و فلسطینی را ندهد.
پس از دو سال هیاهو
سرانجام پس از قریب به دو سال هیاهو، نامزدهای نهایی دو حزب دموکرات و جمهوریخواه برای رقابت در کسب عنوان چهل وچهارمین رئیس جمهور آمریکا مشخص شدند: سناتور «باراک اوباما» از حزب دموکرات و سناتور «جان مک کین» از حزب جمهوریخواه.
چند روز مانده به انتخابات، «ریچارد هس» رئیس وقت شورای روابط خارجی آمریکا، درباره بامداد خماری که پس از دو سال شب نشینی برای شیرین سخنی و دادن وعده های وسوسه انگیز، در انتظار رئیس جمهور بعدی و مردم این کشور بود نوشت: «تبلیغات انتخاباتی مردم را برای سختی هایی که در پیش است آماده نکرده است. روزهایی را تجربه خواهید کرد که از خود می پرسید چرا برای رسیدن به این مقام آن قدر تلاش کردید. آنچه همه چیز را دشوارتر می کند تنها مسائلی نیست که انتظارتان را می کشد، بلکه موانعی است که آنچه را می خواهید انجام دهید محدود خواهدکرد.»
هس به خوبی فرو ریختن پایه های ابرقدرت را حس کرده بود و اینگونه افسوس می خورد: «هنگامی که جرج بوش هشت سال پیش رئیس جمهور شد جهان در صلح نسبی به سر می برد، ارتش آمریکا در آرامش کامل بود، قیمت نفت بشکه ای 23دلار بود، اقتصاد درحال رشد بیش از سه درصدی بود. اما شما، برعکس بوش، جنگ های عراق و افغانستان، نیروهای خسته نظامی، افزایش قیمت نفت، دلار ضعیف تر، احساسات شدید ضدآمریکایی، و بحران اقتصادی جهانی را که بی ثباتی در کشورهای بسیاری را تشدید خواهد کرد، به ارث خواهید برد.»
اوباما حرف از تغییر می زد و شعار «ما به تغییر نیاز داریم» (Change we need) را برای خود برگزیده بود. او می گفت قصد پایان دادن به این جنگ ها را دارد و می خواهد اقتصاد کشورش را سر و سامان دهد؛ او اعتراف کرده بود که کارگران «فقیر آمریکا بار سنگین جهانی سازی را به دوش می کشند.» اما دیگر کار از کار گذشته بود. فجایع جنگ طلبی های جرج بوش حصارهایی صعب العبور ساخته بود که افق فکر و عمل رئیس جمهور بعدی آمریکا را معین و محدود می کرد. جهان درحال رقابت بود و منتظر ابرقدرت به درون چاه رفته نمی ماند که دوباره بیاید و امور را در اختیار خود بگیرد.
خاورمیانه به عنوان استراتژیک ترین نقطه جهان دیگر نه از آمریکا، که از هیچ نیروی خارجی دیگری تأثیر نمی پذیرفت و قدرت های درون منطقه ای در دولت های مستقل، اجازه استثمار منابعشان توسط شرکت های آمریکایی را نمی دادند. موازنه ها به هم خورده بود و تحلیلگران برای ارزیابی یک قدرت منطقه ای، آن را با خط کش آمریکا اندازه نمی گرفتند. آمریکا ایران را باید می پذیرفت و آنچنانکه هس گفت، باید درباره مسائل منطقه با تهران مذاکره می کرد که بدون حضور ایران گره ای از مشکلات آمریکا در منطقه گشوده نمی شد و نشد. ایران در مقابل چشمان ناتوان و ناامید آمریکا هسته ای شد و واشنگتن در جنگی که برای متوقف کردن موتور هسته ای تهران آغاز کرده بود نیز، شکست خورد. طرح خاورمیانه بزرگ در جنین سقط شده و «ایهود اولمرت» نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی بلند فریاد زد که آرزوی تشکیل دولت اسرائیل به گور خواهد رفت.
روسیه در آن سو جان گرفته و به عنوان رقیبی سرسخت از پیش رفتن طرح های واشنگتن در منطقه خود جلوگیری می کرد. خیال استقرار سپر موشکی در جمهوری چک و لهستان برای نظارت بر تحرکات امنیتی مسکو، هرگاه بر زبان جاری شد، موشکی از خاک روسیه برخاسته و قدرت این کشور را به رخ کشید. پوتین و مدودف آنچنان گوشمالی سختی به رئیس جمهور گرجستان در جریان حمله تفلیس به اوستیا دادند که از خواب زورگویی به دوستان مسکو با حمایت کاخ سفید بیدار شد.
درحیاط خلوت آمریکا هم اوضاع بهتر از این نبود. واشنگتن چنان دچار ضعف وزبونی شده بود که چاوز و مورالس هیچ ترسی به دل راه ندادند وقتی گوش سفیران آمریکا را گرفتند و از خاک خود بیرونشان کردند. یک پیمان قدرتمند منطقه ای درآن سو شکل گرفت و گام های بلندی برای رفع سلطه واشنگتن برداشته شد. درگیر و دار رقابت های انتخاباتی آمریکا، اتفاقی درمرزهای آبی ونزوئلا به وقوع پیوست که از پایان جنگ سرد به بعد سابقه نداشت. کاراکاس میزبان ارتش قدرتمند روسیه شد و در نزدیکی مرزهای آمریکا به سردمداران کاخ سفید دهن کجی کرد.
خود آمریکایی ها اما همچنان خواب ابر قدرتی می دیدند. یکی از صحنه های شیرین این خواب هم این بود که از فرانسه و انگلیس تا دوحه کنفرانس برگزار کرده و درمورد انتخابات آمریکا سخن می گفتند. نامزدهای آمریکا درکشورهای مختلف دنیا چنان سفر انتخاباتی برگزار می کردند که گویی می روند تا درجهان حکمرانی کنند. ریچارد هولبروک نماینده سابق آمریکا در سازمان ملل هم خواب شیرینی دیده بود:«آمریکا ملتی است که باید جهان را رهبری و اداره کند.»
اگر چه کسانی درخاک آمریکا از این خواب بیدار شده و اعتراف می کردند که به خود بیائیم،«منزوی شده ایم» و برای اینکه به حسابمان بیاورند باید امتیاز دهیم، اما داستان ابر قدرتی آمریکا دیگر پایان یافته بود و از شعار «تغییر» اوباما هم کاری ساخته نبود. چند شب مانده به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، خبرنگار شبکه تلویزیونی «فرانس 24» از یک فرد عراقی درباره این انتخابات و اینکه او ترجیح می دهد کدام نامزد برنده شود، پرسید، با لحن تمسخرآمیزی گفت: «انتخابات مردم آمریکا به خودشان مربوط است، ما چه کنیم که فلانی بیاید یا نیاید!»
انتخابات درچهارم نوامبر 2008 برگزار شد و اوباما به پیروزی رسید. او که در طول دو سال تبلیغات انتخاباتی مدام از مخالفت با جمهوریخواهان سخن می گفت، در اولین نطق خود پس از پیروزی، تاکید کرد که دموکرات و جمهوریخواه فرقی با هم ندارند! اوباما وعده خروج از عراق و پایان دادن به جنگ را داده بود؛ او وعده بستن زندان گوانتانامو را داده بود؛ او گفته بود می خواهد با دنیای اسلام رابطه جدیدی برقرار کند؛ گفته بود می خواهد به ندای مردم آمریکا پاسخ مثبت داده و با کوبا روابط حسنه ای برقرار کند؛ گفته بود... اما به هیچ کدام از این وعده ها عمل نکرد و حتی در پائیز 2009 از اعزام 30هزار نیروی تازه نفس به افغانستان خبر داد. این بود که همه امیدهای مردم آمریکا برای لمس «تغییر» ی که اوباما وعده اش را داده بود، بر باد رفت تا محبوبیت اوباما درعرض چند ماه از بالای 90درصد در روز معارفه (20 ژانویه 2009) به زیر 40درصد در اواخر سال 2009 برسد.
اما نمی شد آنهمه جار وجنجالی که بر سر تغییر و صلح طلبی بپا شده بود، «بی نتیجه» بماند؛ باید این تغییر درجایی نمود عینی پیدا می کرد. نهم اکتبر 2009 کمیته نوبل دست به کار شد و جایزه «سالانه» صلح خود را به پرزیدنت اوبامای 9ماهه داد و او را به خاطر همه تلاش هایی که در راستای صلح انجام داده بود ستود. البته گفتند و خودش هم تائید کرد این جایزه مشوقی برای اقدامات «آینده»! او در راستای صلح است.
... و اینگونه بود که اوباما «رئیس جمهور» شد!