اصطلاح «جهان سوم» را درباره‌ی آمریکا نخستین بار «آریانا هافینگتون» سردبیر روزنامه هافینگتون پست به کار برد. او در کتابی که با عنوان «آمریکای جهان سومی» منتشر کرد، درباره‌ی علت ابداع این مفهوم نوشت: «من از این عبارت برای جمع‌بندی حقایق تلخی که ما ترجیح می‌دهیم نبینیم، برای به هم پیوستن نقطه‌هایی که نمی‌خواهیم شکل حاصل از اتصال آنها را ببینیم؛ و برای به زبان آوردن یکی از اساسی‌ترین نگرانی‌های مردم آمریکا بهره می‌برم ـ که ما به عنوان یک ملت در حال افول هستیم.»[1]
 
هافینگتون در کتاب خود با ارایه‌ی اسناد معتبر نشان می‌دهد که آمریکا، مانند بسیاری از کشورهای جهان سومی، دموکراسی آمریکایی و رهبران منتخب آمریکا به دست صاحبان ثروت خرید و فروش می‌شوند. شرکت‌های عظیم و لابی‌های گوناگون در واشنگن، دولتی ایجاد کرده‌اند که بیش‌تر نگران سلامت اقتصادی بانک‌ها و شرکت‌هاست تا رفاه شهروندان خود؛ در نگاه هافینگون، مشکل دولت آمریکا در اینجا نیست که کارکردی ندارد، مشکل اینجاست که به نمایندگی از مردم خود کار نمی‌کند. تشبیه این وضعیت به کشورهای جهان سومی از آن روست که آ‌ن‌چه بسیاری از این کشورهای فقیر را از پیشرفت باز می‌دارد، سیطره‌ی یک الیگارشی بر دولت و در نتیجه رواج انواع فسادهای ویرانگر است؛ الیگارشی مورد نظر هافینگتون در وابستگی احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه به شرکت‌های سرمایه‌داری متجلی شده است. او کسری بودجه، بدهی، فقر و بیکاری و در یک کلام تمامی مشکلات اقتصادی آمریکا را ناشی از این وضعیت دانسته و هشدار می‌دهد که هم اکنون طبقه‌ی متوسط آمریکا در حال نابودی است و در آینده‌ی نزدیک، شکاف عظیمی میان غنی و فقیر در این کشور به وجود خواهد آمد.
 
کتاب هافینگتون آغازگر بحث‌هایی پیرامون تبدیل آمریکا به یک کشور جهان سومی شده و البته که این مباحث اندکی اغراق آمیز به نظر می‌رسد. برای سنجش میزان قرابت ماجرا با واقعیت، مقاله‌ی‌ حاضر ابتدا تعریفی جامع از ویژگی‌های یک کشور جهان سومی ارایه داده و سپس با ارزیابی موقعیت حال و نیز پیش بینی وضعیت آینده‌ی آمریکا بر اساس داده‌های موجود، در مقام ارایه‌ی یک نتیجه علمی درباره‌ی نظریه‌ی آمریکای «جهان سومی» بر خواهد آمد.
پایگاه تحلیلی-تبیینی برهان


تعریف جهان سوم
 
واژه‌ی «جهان سوم» در نیمه‌ی دوم قرن بیستم در روابط بین الملل رواج یافت و مقصود از آن، دسته‌بندی کشورها به سه گروه سرمایه‌داری (به رهبری آمریکا)، کمونیستی (به رهبری شوروی سابق) و مستقل بود که گروه اخیر عنوان جهان سوم را به خود گرفت. درباره‌ی این مفهوم بحث و جدل‌های فراوان صورت گرفت و به عنوان مثال، چینی‌ها دسته‌بندی نام برده شده را رد کرده و گفته‌اند که جهان دو امپریالیسم دارد، آمریکا در غرب و اتحاد شوروی در شرق و در این میان جهان سومی‌ هم وجود دارد که در آن چین نقش زیادی ایفامی‌کند. به هر صورت، مفهوم جهان سوم پس از بارها تغییر ماهیت سرانجام روی این تعریف «آلفرد سووی» جمعیت شناس فرانسوی توقف کرد: «کشورهای توسعه نیافته و درحال توسعه‌ای که خارج از دو بلوک قدرت قرار دارند».[2]
 
بعدها «پیتر بوئر» اقتصاددان انگلیسی این تعریف را به چالش کشید و گفت که اطلاق عنوان جهان سوم به یک کشور براساس شاخص‌های سیاسی و اقتصادی معین و مشخصی صورت نمی‌گیرد و این نام‌گذاری تقریباً دل به خواهی شده است. در نگاه او، در میان کشورهایی که به جهان سوم معروف شدند، از کشوری چون اندونزی وجود داشت تا افغانستان؛ اما هم از نظر اقتصادی و هم از بعد سیاسی تفاوت‌های فراوانی میان این کشورها وجود داشته و دارد.[3]
با در نظر گرفتن این تنوع در تعاریف، می‌توان این فرضیه‌ی منطقی را مطرح کرد که مفهوم جهان سوم، مفهومی انتزاعی است که در دل خود نوعی مبین عقب ماندگی‌های معرفتی و شناختی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را دارد؛ و اول، نمی‌توان روی نقشه، موقعیت جغرافیایی خاصی را برای شمول آن مشخص کرد و دوم، ممکن است هر کشوری در بخشی از این حوزه‌ها، ویژگی‌های جهان سومی داشته باشد. در این تعریف، دیگر جهان اول یا دوم نیز وجود ندارد و واژه‌ی «سوم» از اساس بار معنایی «رتبه‌ای» خود را از دست داده و به یک مفهوم «ارزشی» تغییر ماهیّت می‌دهد.
 
در این میان اما یک مسأله دیگر حل نشده می‌ماند و آن این‌که آیا شاخصی برای جهان سوم خواندن یک کشور وجود دارد؟ یک کشور باید واجد کدام حداقل‌ها باشد که از مرز «جهان سومی» عبور کند؟ در سال‌های اخیر، سعی سازمان ملل متحد بر آن بوده که با ارایه‌ی برنامه‌هایی تحت عنوان «برنامه‌ی توسعه‌ی ملل متحد» این شاخص‌ها را تعریف و فراگیر کند. به عنوان مثال، 5 اولویت اساسی برنامه‌ی هزاره‌ی توسعه‌ی ملل متحد این موارد است: 1- کمک به کشورها در زمینه‌ی دست‌یابی به آرمان‌های توسعه‌ی هزاره و کاهش فقرانسانی؛ 2- توسعه و تحکیم حکومت مداری خوب و حقوق بشر؛ 3- حفظ پایدار محیطزیست و استفاده‌ی بهینه از منابع انرژی برای توسعه‌ی پایدار؛ 4- تقویتظرفیت‌های ملی در پیش‌گیری از بحران‌ها، بلایا و بازسازی؛ و 5- پیش‌گیری ازگسترش ایدز و ویروس آن به عنوان چالشی درمقابل توسعه.[4]
 
اما ایراد وارد بر این 5 اولویت و مشتقاتش این است که نه تنها شاخص واقعی و ملموس ندارد، بلکه تلویحاً شاخص توسعه را «غربی شدن» در نظر گرفته و در مثل، منظور از «حکومت خوب» را حکومتی می‌داند که در «لیبرال دموکراسی غربی» متجلی شده باشد. با این همه می‌توان این ویژگی‌های عرفی و «حداقلی» را برای یک کشور جهان سومی متصور شد:
 
در حوزه‌ی معرفت وشناخت؛ نداشتن شناخت صحیح انسان و درکی درست از آغاز، انجام و نیز هدف زندگی او
 
در حوزه‌ی اقتصاد؛ فقر، بیکاری، نبود توزیع عادلانه‌ی ثروت، شکاف طبقاتی و...
 
در حوزه‌ی سیاست؛ کم‌رنگ بودن نقش مردم در سرنوشت خود، فساد سیاسی، وجود شکاف میان افکار عمومی و سیاست عمومی، ناکارآمدی دولت و...
 
و در نهایت حوزه‌ی فرهنگی و اجتماعی؛ بی‌هویتی، نبود یک‌پارچگی اجتماعی، فساد اخلاقی، فقر آموزشی و سطح پایین سواد عمومی و...
آمریکای جهان سومی؟
 
با در دست داشتن تعاریف مورد نظر، هم اکنون با ارایه‌ی اسناد و اطلاعات آماری موجود، به بررسی وضعیت کشور ایالات متحده‌ی آمریکا می‌پردازیم.
 
حوزه‌ی معرفت و شناخت
 
یکی از اساسی‌ترین پرسش‌هایی که درباره‌ی هر تمدنی مطرح می‌شود، تصویری است که بنیادهای آن تمدن از انسان ارایه می‌دهند. بر اساس همین تصویر است که ایده آل‌ها، آرمان‌ها، سازوکارهای سیاسی و اقتصادی، قوانین مدنی و اجرایی و مانند آن طراحی می‌شود. به نظر می‌رسد نخستین وجه عقب ماندگی آمریکا که هم «غالب» بر وجوه دیگر بوده و هم «عامل» انحطاط در بسیاری از حوزه‌های دیگر است، همین نداشتن درکی درست از ماهیت انسان است. بنیان آمریکا بر تمدنی نهاده شده که در تمامی حوزه‌ها از سیاست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ و جامعه، قائل به «انسان تک ساحتی» است، به این معنا که انسان به موجودی فقط دنیوی محدود شده و آخرت یا حیات پس از مرگ، در شکل‌گیری این تمدن نقشی ندارد. فراتر از این‌ها، تمدن آمریکایی به عنوان بخشی از تمدن غربی و حتی نماینده‌ی آن، خدا را «مرده» می‌پندارد (آن‌گونه که فریدریک نیچه می‌گوید) و در مرحله‌ی بعد، به قول «ژان پل سارتر»، انسان در جایگاه خدایی قرار می‌گیرد.
 
این انسان محوری (اومانیسم) و نگاه تک ساحتی به بشر است که اصالت را به لذت و مصرف می‌دهد و جایگاه او را تا اندازه‌ی حیوان پایین می‌آورد. «والت ویتمن روستو» دانشمند آمریکایی، ابایی ندارد که تصریح کند «غایت توسعه‌ چیزی جز مصرف انبوه (Mass Consumption) نیست» تا تلویحاً پیغام دهد، تنها تفاوت انسان و حیوان در «ابزار مصرف» و «جنس رفاه» است! و جالب این‌که همین تعریف به عنوان تعریف دهه‌ی نخست توسعه‌ی سازمان ملل متحد(1960) پذیرفته می‌شود.
 
در این چارچوب، اهمیت انسان‌ها نیز به اندازه‌ی حیوان پایین می‌آید و اگر در نگاه حیوانی، مرگ یک حیوان به مردن 10 حیوان دیگر ترجیح دارد، ماشین پروپاگاندای آمریکا اتفاقی مانند بمباران اتمی هیروشیما را این‌گونه توجیه می‌کند: «آمریکایی‌ها کاست ـ بنفیت[5] (هزینه و فایده) کردند و گفتند اگر جنگ دوم جهانی ادامه یابد، 15 میلیون انسان دیگر نیز شاید کشته شوند، ژاپن هم که تسلیم نمی‌شود، ما بیاییم و با بمب اتم 100هزار نفر را در هیروشیما بکشیم، تا جنگ خاتمه یابد و جلوی کشته شدن انسان‌های دیگر گرفته شود» (بخشی از سخنان دکتر سید حسین سیف زاده استاد دانشگاه تهران سر کلاس درس اصول روابط بین الملل تاریخ 30/9/1389). این طرز تفکر البته بعد دیگری نیز دارد و آن این‌که قدرت مساوی حق است، بنابراین ضعیف طبیعتاً ناحق و باطل.
 
در چنین شرایطی است که هدف از اقتصاد باید سرمایه‌داری، مصرف‌گرایی و هدف از حکومت انباشت قدرت باشد؛ اینجاست که یک‌پارچگی اجتماعی یک کشور بر مبنای روابط پولی و سود تعریف می‌شود، و در این وضعیت است که هر گونه لذتی صرف این‌که لذت است، از سوی حاکمان پذیرفته می‌شود هرچند «همجنس بازی» باشد. هدف و آرمان نهایی، رسیدن به یوتوپیای زمینی است.
 
اما یک ویژگی غیر قابل انکار انسانی و یک اصل منطقی، چنین جامعه‌ای را حتی از رسیدن به آرمان خود (یوتوپیا) باز می‌دارد. آن ویژگی انسان «سیری ناپذیر بودن» است و آن اصل منطقی «محدودیت منابع زمینی». بنابراین، از یک سو حرص و آز انسان سیری نمی‌پذیرد و از دیگر سو، منابع رفته رفته محدود می‌شوند. نتیجه‌ی چنین وضعیتی نیز نرسیدن یک تمدن اومانیستی به اهداف ابتدایی و ادعایی خود است.
 
این وجه از عقب ماندگی یا به اصطلاح جهان سومی آمریکا پدیده‌ای نیست که به تازگی عارض شده باشد و از آغاز این تمدن همراه آن بوده است. امروز اما چون سیستم در جامه عمل پوشاندن به ادعاهای خود ناکام مانده، آثار این فقر شناختی و معرفتی بیش از پیش ظاهر گشته است.
حوزه اقتصاد
 
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تغییر ساختار نظام بین الملل از دوقطبی به سلسله مراتبی غیردستوری، آمریکا در رأس این سلسله قرار گرفت. واشنگتن خود را در این دوره «تنها ابرقدرت» یافت.«جان ایکنبری» ـ استاد ژئوپلتیک دانشگاه «جرج تاون»- در کتابی به همین عنوان در توصیف وضعیت جهان و شرایط آن روزآمریکا می‌نویسد: «تفوق و سلطه‌ی آمریکا در سراسر تاریخ مدرن بی‌سابقه است. هیچ قدرت بزرگ دیگری چنین قابلیت‌های شگرف نظامی، اقتصادی، فنی، فرهنگی وسیاسی را نداشته است. ما در جهان دارای یک ابرقدرت به سر می‌بریم که دربرابر آن هیچ رقیبی دیده نمی‌شود... شکافی که از نظر قدرت اقتصادی و نظامی میان آمریکا و سایر ممالک مهم جهان پدید آمده بود، در دهه‌ی 1990 به مراتبعمیق‌تر شد. اقتصاد آمریکا در سال‌های 1990 تا 1998 به میزان 27درصد رشدکرده است... آمریکا پژوهش‌های توسعه‌ی نظامی را منحصر به خود کرده و حدود 80 درصد مخارج تحقیقات نظامی جهان در این کشور صرف می‌شود».[6]
 
اما امروز، ناکارآمدی سیستم اقتصادی و بحران کاپیتالیسم، مصرف‌گرایی، نظامی‌گری و... اوضاع ایالات متحده را به کلی دگرگون کرده است. فقر اقتصادی آمریکا در دو سطح کشوری و نیز مردمی به وضوح قابل مشاهده است. بررسی آمارها نشان می‌دهد ایالات متحده‌ی آمریکا با قریب به 14 هزار میلیارد دلار بدهی، بدهکارترین کشور جهان است. یک‌هزار میلیارد دلار، یعنی یک سوم بودجه، کسری دارد. این کشور در سال 2009 با حدود 1900 میلیارد دلار واردات در برابر 1500 میلیارد دلار صادرات، 400 میلیارد دلار کسری تجاری دارد. جالب این‌که صادرات ایالات متحده نسبت به سال 2008 حدود 300 میلیارد دلار کاهش داشته و ادامه‌ی این وضعیت، چشم‌انداز تاریکی برای اقتصاد آمریکا ترسیم کرده است.[7]
 
در چنین وضعیتی، دلار نیز در حال از کف دادن موقعیت ممتاز خود به عنوان ارز بین المللی است. «کنت راگف» اقتصاددان سابق صندوق بین المللی پول می‌گوید: «کشورهای جهاندیگر این ایده را قبول ندارند که آمریکا بهترین سیاست اقتصادی را در پیشگرفته است.» اواسط سال 2009 وقتی که بانک‌های مرکزی جهان رقم نجومی 4000میلیارد دلار را در خود ذخیره داشتند، «دیمیتری مدودف» رییس جمهور روسیهاصرار داشت «وقت آن رسیده است که به این سیستم مصنوعی تک قطبی که بر پایه‌ییک ارز از سابق قدرت‌مند شکل گرفته، پایان داده شود.» هم‌زمان چین نیز پیشنهادداد که در آینده یک ارز ذخیره‌ی جهانی مستقل از ارز کشورها ایجاد شود.[8]
 
«آلفرد مک کوی» استاد تاریخ دانشگاه «ویسکانسین مادیسون» در مقاله‌ای درباره‌ی آینده‌ی اقتصاد آمریکا می‌نویسد، پس از سال‌ها تورم، کسری‌های پی درپی و جنگ در سرزمین‌های دور، در سال2020 در نهایت دلار موقعیت خاص خود به عنوان ارز ذخیره‌ی جهان را از دستخواهد داد. در این صورت، ناگهان، هزینه‌ی واردات افزایش خواهد یافت. واشنگتندر حالی که از جبران کسری بودجه‌ی شدید خود با متوسل شدن به فروش دلارناتوان است، مجبور می‌شود از هزینه‌های نظامی خود بکاهد. تحت فشار داخلی وخارجی، آمریکا آرام آرام نیروهای خود را از صدها پایگاه خارجی باز می‌گرداند. اما دریغ که این اقدام دیرهنگام خواهد بود.[9]
 
در بعد عمومی و مردمی نیز، برای نمونه گزارش‌ها حاکی است بیش از 49 میلیون نفر در سراسر ایالات متحده در زمره‌ی گرسنگان قرار دارند و در سال‌های اخیر از سوی مؤسسات خیریه، اطعام شده‌اند.[10] روند صعودی افزایش شکاف طبقاتی یکی از اساسی‌ترین معضلات جامعه‌ی امروز آمریکاست که هافینگتون در کتاب خود به طور مفصل به آن می‌پردازد. مجله‌ی آلمانی اشپیگل نیز به تازگی گزارش مفصل و تکان دهنده‌ای را به این موضوع اختصاص داده است:
 
در حالی که سوپر سرمایه داران آمریکایی به خود درباره‌ی اعطای میلیون‌هادلار به مؤسسات خیریه تبریک می‌گویند، شرایط دیگر اقشار کشور بدتر و وخیمتر از همیشه است. بیکاری بلند مدت در حال افزایش است و میلیونها آمریکاییدر تلاش برای بقا هستند. شکاف طبقاتی بین ثروتمندان و فقرا بیش از همیشه وطبقات میانی در این کشور در حال از بین رفتن و ناپدید شدن است... در حقیقت در ادامه بحران مسکن، اقتصاد مالی و اکنون بحران بدهی ها کههنوز بر آنها مهار نشده اند، این کشور برای نخستین بار از زمان جنگ جهانیدوم یک بیکاری بلند مدت را تجربه می کند و تعداد بیکاران در این کشور سهبرابر بیش از هر بحران دیگری در گذشته بوده و هنوز این معضل در حال افزایشاست و بیش از یکسال از پایان رسمی بحران در این کشور، بیکاری در این کشوربالای 9.5 درصد است اما این یک رقم رسمی است و اگر ما افرادی را که هماکنون دست از جستجوی شغل کشیده اند به آن اضافه کنیم رقم واقعی بیکاری درآمریکا به بیش از 17 درصد می رسد...بر اساس گزارش سالیانه‌ی وزارت کشاورزی آمریکا در این کشور امنیت غذایی وجودندارد و این مسأله در حال رشد است و 50 میلیون آمریکایی از سال گذشته قادربه خرید مواد غذایی لازم برای تأمین سلامتی خود نبوده اند و از هر هشت آمریکایی بزرگسال یک نفر و از هر چهار کودک در این کشور، یکی از کمک‌های غذایی دولتی برای زنده بودن استفاده می‌کند و آمارهای غیر قابل باوریاز ثروتمند ترین کشور جهان وجود دارد. بر اساس آمارهای جدید اقلیت مهمی ازشهروندان آمریکایی اکنون بر این باورند که وضعیت کودکان آنها از خودشانبدتر خواهد بود و از دیدگاه آنها رویای آمریکایی به کابوس آخر شب تبدی لشده است.»
 
به هر صورت، نباید از این نکته غافل بود که ایالات متحده‌ی آمریکا هم‌چنان با بیش از 14 میلیون دلار تولید ناخالص ملی(GDP) در جایگاه دوم جهان (بعد از اتحادیه اروپا) قرار دارد و نمی توان به عنوان یک کشور فقیر جهان سومی از آن نام برد. اما نکته‌ی مهم اینجاست که نمی‌توان به شاخص تولید ناخالص ملی به عنوان معیاری برای عقب مانده بودن یا نبودن یک کشور اکتفا کرد. برای روشن شدن این ماجرا، اهل نظر به طور معمول کشوری چون عربستان را مثال می‌زنند که نابرابری‌های اقتصادی، فقر، محرومیت و شکاف طبقاتی آن را در زمره کشورهای جهان سوم قرار داده است، اما این کشور از لحاظ تولید ناخالص داخلی در رتبه‌ی 26 جهان قرار دارد. اگر با این تعریف جامع به مقوله‌ی اقتصاد در آمریکا بنگریم، می‌توان مدعی شد که ایالات متحده در ردیف یک کشور جهان سومی قرار دارد.
حوزه‌ی سیاست
 
در بعد سیاسی، فراوان و بسیار گفته شده که شرکت‌ها، کارتل‌ها، تراست‌ها و لابی‌ها حکومت در ایالات متحده را در اختیار گرفته‌اند. همین امر باعث شده که به عنوان مثال یکی از جلوه‌های فساد سیاسی در نظام سیاسی آمریکا با میلیتاریزه شدن در نتیجه‌ی تأمین منافع شرکت‌های نظامی، متبلور شود. در چنین شرایطی، طبیعی است که نظام سیاسی مردم را نمایندگی نکند و به قول «نوآم چامسکی» یک شکاف عظیم میان افکار عمومی و سیاست عمومی یک کشور پدیدار گردد. نتیجه‌ی این وضعیت نیز رویگردانی مردم از نظام سیاسی است که برای محک زدن آن می‌توان به آخرین انتخابات برگزار شده در آمریکا یعنی انتخابات نوامبر 2010 مراجعه کرد.
 
بر اساس آخرین سرشماری انجام شده در ایالات متحده‌ی آمریکا، این کشور بیش از 310 میلیون نفر جمعیت دارد که طبق گزارش «پروژه‌ی انتخابات آمریکا» (‏USEP‏)، در انتخابات میان دوره‌ای کنگره که اولین سه‌شنبه‌ی ماه نوامبر 2010 برگزار شد، دقیقاً 218میلیون و 54 هزار و 301 نفر، واجد شرایط رأی دادن بودند. بر اساس نظریه‌ی حکومت «اکثریت 50 به اضافه‌ی یک» مبنای نظام لیبرال دموکراتیک ایالات متحده است، به طبع کنگره‌ای مشروعیت قانون‌ گزاری خواهد داشت که اکثریت حداقل 50 به اضافه‌ی یک درصدی واجدین شرایط با رأی مثبت به اعضای آن طی قراردادی حق قانون گزاری را به آن اعطا کنند. یعنی حداقل باید 109 میلیون و 27 هزار و 151 نفر باید به کنگره‌ی جدید «رأی مثبت» می‌دادند.‏
 
اما آیا این اتفاق افتاد؟ بر اساس آمارهای رسمی اعلام شده از سوی مراجع آمریکایی کم‌تر از 40 درصد مردم در انتخابات اخیر به پای صندوق‌های رأی رفتند. یعنی 60 درصد مردم آمریکا از اساس ساختار سیاسی این کشور را قبول ندارند و طبق نظریه‌ی «هابز» نظام سیاسی ایالات متحده، مشروعیت لازم برای حکومت را ندارد.
 
از سوی دیگر می‌دانیم که تمامی این 40 درصد به اعضای فعلی کنگره رأی مثبت نداده‌اند؛ یعنی از میان این 40 درصد کسانی بوده‌اند که به کاندیدایی رأی داده‌اند اما او موفق به ورود به کنگره نشده است. برای روشن تر شدن قضیه یک مثال می‌زنیم. در ایالت کالیفرنیا «باربارا بوکسر» با 57 درصد آرا در مقابل «مارشا فینلاند» با 37 درصد آرا توانست به مجلس سنا راه یابد. یعنی بوکسر نماینده‌ی 43 درصد رأی دهندگان کالیفرنیایی، نیست. ‏
 
با این حساب، برای به دست آوردن آمار واقعی‌تر مردمی که اعضای فعلی کنگره‌ی آمریکا آنها را نمایندگی می‌کنند، باید تعداد کسانی که به کاندیداهای پیروز رأی نداده‌اند را با تعداد کسانی که از اساس در انتخابات شرکت نکرده‌اند جمع زده و این رقم را از مجموع واجدین شرایط کسر کنیم. اگر با خوش‌بینی تمام فرض کنیم تمامی اعضای پیروز کنگره با اکثریت 60 درصد در مقابل 40 درصد آرای رقیب برگزیده شده‌اند، بنابراین، آمار 40 درصدی شرکت کنندگان را باید به همین نسبت تقسیم کنیم. این است که- باز تأکید می‌کنیم در خوش‌‌بینانه‌ترین حالت ـ کنگره‌ی فعلی از سوی 24 درصد مردم آمریکا نمایندگی می‌شود! معنای روشن‌تر این گزاره آن است که یک اقلیت 52 میلیون نفری بر جامعه‌ی 310 میلیون نفری آمریکا حکومت می‌کنند و «دیکتاتوری اقلیت» دقیقاً به همین معناست.‏ لذا از این منظر نیز می‌توان ایالات متحده را یک کشور عقب مانده و جهان سومی خواند.
حوزه‌ی فرهنگی و اجتماعی
 
بر خلاف تصور عمومی، امروزه اساسی‌ترین مسأله آمریکا در حوزه‌ی فرهنگی و اجتماعی، انحطاط اخلاقی نیست، هر چند این انحطاط نوعی عقب ماندگی محسوب می‌شود، اما چه بسا وضعیت به وجود آمده در قالب همان تئوری لذت پیش گفته نوعی وضعیت «ایده آل» نیز باشد. اما آنچه جامعه‌ی امروز آمریکا را به شدت تهدید می‌کند، همان پرسش معروف سامویل هانتینگتون درباره‌ی چالش‌های هویت در ایالات متحده است که «ما کیستیم؟». آمریکا یک کشور مهاجرنشین است و برنامه‌ی حاکمان آن برای ذوب شدن مهاجران در هویت و ارزش‌های مصنوع واشنگتن با شکست مواجه شده است، لذا یکپارچگی اجتماعی این کشور در معرض تهدیدات جدی قرار دارد و از بین رفتن این یک‌پارچگی مساوی فروپاشی اجتماعی است.
 
از دیگر سو، وضعیت سواد و معلومات عمومی در آمریکا نیز به عنوان یکی از شاخصه‌های پیشرفته بودن یک کشور، قابل تأمل است. پایگاه اینترنتی صدای آمریکا می‌نویسد: «به طور معمول وقتی که مردم شغل خود را از دستمی‌دهند یا مشکلی در کارشان پیدا می‌شود، به سراغ سوادآموزی می‌آیند. یکیاز هر 4 آمریکایی بزرگسال نمی‌تواند به اندازه‌ای که برای کار در زندگیروزانه‌اش به آن نیاز دارد، بخواند یا بنویسد.»
 
نزدیک به نیمی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی در آمریکا اتباع خارجی هستند که اکثر آنها نیز به کشور خود باز خواهند گشت و حضورشان در ایالات متحده فقط یک بار است که مالیات دهندگان به دوش می‌کشند. تا سال 2025 آمریکا از لحاظ کمبود دانشمند و افراد مستعد با یک بحران مواجه خواهد بود. روند اختراعات و اکتشافات آمریکایی‌ها نیز بسیار کم‌رنگ شده است.
 
در سال 2008 آمریکا با 232 هزار اختراع ثبت شده، در رتبه‌ی دوم جهان ـ بعد از ژاپن ـقرار داشت. چین نیز که بعد از سال2000 با رشد 400 درصدی این مسیر را پیمودهبود، 195 هزار اختراع ثبت شده در کارنامه‌ی یک سال خود دارد. حال به اینگزاره‌ی خبری دقت کنید: در سال 2009 آمریکا در میان 40 کشور برتر دنیا درزمینه‌ی تکنولوژی اطلاعات و اختراعات قرار گرفت، اما نه اولین و دومین، که چهلمین کشور!
 
به این وضعیت این حقیقت را اضافه کنید که نظام آموزش وپرورش آمریکا به عنوان پرورش دهنده‌ی دانشمندان و مخترعان آینده از رقبای خود عقب افتاده است. آمریکا پس از سال‌ها رکوردداری شمار فارغ التحصیلان جوان دانشگاهی (25 تا 34 سال)، در سال 2010 به پله‌ی دوازدهم سقوط کرد. سال2010مجمع اقتصاد جهانی از لحاظ کیفیت دانشگاه‌ها در رشته‌های ریاضی وعلوم تجربی در بین 139 کشور آمریکا را پنجاه و دومین کشور، معرفی کرد.
 
نتیجه‌گیری
 
همان‌طوری که در بحث تعریف مفهوم جهان سوم گفته شد، این مفهوم بار ارزشی خاصی دارد که شاخص معینی نیز برای اندازه‌گیری این ارزش تعریف نشده است. اما ما در این مقاله با در نظر گرفتن حداقل ملاک‌های پیشرفت انسانی، به بررسی وضعیت ایالات متحده‌ی آمریکا پرداختیم. می‌توان آن‌چه گذشت را در این جملات جمع‌بندی کرد که، آمریکا اگرچه در دو بعد نظامی و ثروت اقتصادی «جایگاه» برتری در دنیا دارد، اما این دو مؤلفه، جدا از این که چه دورنمایی دارند، نشانه‌ی تمدن و پیشرفته بودن این کشور نیست. عقب ماندگی آمریکا در حوزه‌های پیش گفته، کاملاً ملموس و مشهود است و می‌توان از این منظر آن را یک «ابرقدرت جهان سومی» نامید. جنس این کشور جهان سومی، طبیعتاً با آن کشور جهان سومی واقع در قاره‌ی آفریقا کاملاً متفاوت است. چرا که، اساساً مفهوم جهان سوم، پیوستاری(continuum) است که کشورهای گوناگون با درجه‌های متفاوت از عقب ماندگی، می‌توانند در نقاط مختلف آن، جای گیرند. *
 

[1] Huffington, A. (2010). Third World America: How Our Politicians Are Abandoning the Middle Class and Betraying the American Dream. Crown
Publishing: New York, United States.
 
[2] L'Observateur, August 14, 1952
 
[3] Bauer, Peter Thomas (1981). Equality, the Third World, and Economic Delusion. Harvard University Press. Harvard, United States.
 
[5] Cost-Benefit
 
[6] ایکنبری، جی. جان. تنها ابرقدرت. ترجمه عظیم فضلی پور. انتشارات ابرار معاصر تهران. تهران: 1383
 
[9] Ibid