این مطلب را برای افتتاح ستون ضربان در صفحه دانشگاه کیهان نوشتم. یادم رفته بود در وبلاگ قرارش دهم. خیلی دوستش دارم. حدیث نفس است! باور کنید نسبت به دیگر یادداشت های سیاسی و بین الملل ام در کیهان بازتاب بیشتری هم داشت!‌ در آن دوره دانشجوی ارشد زبان انگلیسی در دانشگاه تهران بودم. بالاخره پس از دو ترم تحصیل انصراف دادم و دوباره در کنکور شرکت کردم. یادداشت مال زمانی است که به انصراف می اندیشیدم.

آقای عبدالهی مسئول خوب صفحه دانشگاه- و البته رفیق گرمابه و گلستانمان- قیچی را به دست ما داد تا روبان این ستون «ضربان» را پاره کنیم. تنبلی کردیم و دیگران افتتاح کردند. ما هم کم نمی آوریم و کلنگی بر زمین می زنیم و متفاوت! می نویسیم:
قبل از شرکت در کنکور فوق لیسانس، ماه ها با خود کلنجار رفتم. ماجرای رفتن و نرفتن بود. خواندن و نخواندن. شک کرده بودم و تردید در وجودم جوانه زده بود که «این رشته کدامین درد جامعه مرا درمان خواهد بود؟». کش و واکش بود. زندگی بی فلسفه یعنی اپیکوریسم، یعنی دم غنیمت شماری، و من که عینک فلسفه به چشم زده بودم تا حقایق دنیا را ببینم، نمی توانستم، نمی شد خود را دلمشغول بازی های روزمره کنم و به عاقبت آنچه می کنم نیندیشم...
سرانجام خود را فریب دادم. جبری در نظام اداری که نیازی به توضیح آن نمی بینم، مجبورم کرد. دل به این خوش کردم که پس از فارغ التحصیلی متخصص «آموزش زبان انگلیسی» می شوم و سراغ حوزه ها را می گیرم و به طلاب زبان تدریس می کنم تا این گونه سهم خود را در اشاعه اسلام ایفا کنم. ماه ها در جنگل های واژگان و بزرگراه های سطور شهرهای کتب پرسه زدم و از نوشیدن چه شهدهای گوارایی که بازنماندم. رتبه 23 کنکور را کسب کرده و وارد برترین دانشگاه کشور شدم. با چنان شوقی تحصیل آغاز کردم که در وصف نمی گنجد.


اما در میان راه، به ناگاه دوباره «سوال» سراغم را گرفت و «همان پرسش» چونان پتکی سهمگین برمغزم فرود آمد «که چه؟». شب و روز آزارم می داد و رهایم نمی کرد. سرانجام لب گشودم و دمی در جان سوالم دمیدم تا با دوستان و هم رشته ای ها و هم کلاسی ها به مناظره بنشینم و یا من نیز بروم و یا در پی دلیلی برای نرفتنم، در بیهودگی این مسیر از آنان اعتراف بگیرم؛ و گرفتم؛ همه تسلیم شدند، اما آنان در جست وجوی شغلی به شرافت استادی دانشگاه بودند و می خواستند راهشان را ادامه دهند...
سراغ آن استادی که در روزهای نخست برای خود الگویش کرده بودم رفتم و پرسیدم و شنیدم که «مگر بقیه رشته ها به چه دردی می خورند؟» سرکلاس دیگری بحث را تا جایی پیش بردم که استاد نیز معترف شد که بله! هر کسی می تواند به تنهایی زبان بیاموزد؛ و نتیجه این بود که رشته آموزش زبان انگلیسی دیگر برای چیست؟ از بیهودگی کتب ملول شده بودم. دوباره سراغ استاد را گرفتم که «می خواهم لااقل برای پایان نامه کاری کنم که به درد جامعه بخورد» و دوباره فرمود «این پایان نامه ها عمدتا برای رفع تکلیفند و در قفسه های کتابخانه خاک خواهند خورد»؛ و با شناختی که از استاد داشتم، می دانستم این صراحت جز از سر صداقت نیست. برای چهار واحد از مجموع سی و چندی واحد، همان کتاب های دوره لیسانس را به خوردمان دادند. فکر انصراف در ذهنم جرقه زد. حال کسی را داشتم که به دست خود چاهی عمیق کنده و در آن گرفتار آمده و در گرفتن طناب های نجات تردید دارد. نمی توانستم رها نکنم. سرانجام تسلیم نصیحت گران حرفه ای شدم که «یک سال برای کنکور زحمت کشیده ای! اکثر واحدها را پاس کرده ای! سن و سالی نداری! فقط یک سال دیگر تحمل کن و مدرک فوقت را بگیر و بعد رشته ای دیگر خواندن آغاز کن».
و هم اکنون در انتظار به سرآمدن این فصل غم انگیز روزها را خط می زنم و منابع کنکور ارشد رشته ای مفید را تهیه کرده ام تا دوباره آغاز کنم و این آغاز را تا توان دارم ادامه دهم و به وظایفم عمل کنم.
درد بزرگتری اما سینه ام را می فشرد. دوستی که رشته مدیریت خوانده بود نیز می گفت روز اول اساتید آمدند و روی تخته نوشتند «این رشته در ایران کاربرد عملی ندارد». چه حالی می شود انسان که او را برگرد دایره ای بچرخانند و بچرخانند و بچرخانند و بچرخانند (چهار سال) و مدرک دانشگاهی به دستش دهند!
روال قلمم بر این است که معمولا سند می آورم و استدلال می کنم و منطق پیش روی مخاطب می گذارم. در برابر فاجعه ای این چنین تمام عیار چاره ای جز توصیف نداشتم. می شد شعارهای خوشمزه سرداد که «حوزه علوم انسانی ما نیازمند انقلاب است و چنین و چنان»، اما دریغ که آن قدر این کلمات تکرار شده اند که دیگر نمی توان آن چنان که باید، با آنها سخن گفت. اماچاره ای جز تکرار ندارم که رشته های علوم انسانی ما «اغلب» با نیازهای ما تناسبی ندارند. «در این حوزه»، شور و شوق و استعداد بی بدیل جوان ایرانی به جای آنکه در خدمت التیام دردهای جامعه اش باشد، «بعضا» در دایره های هرز علوم غربی گرفتار آمده است؛ نجاتش دهیم.