عده ای عادت کرده اند تا شخصی از دنیا رفت، سر جنازه اش حاضر شوند و از اندک فرصت پیش آمده نهایت بهره را ببرند! هستند کسانی که همانجا، بر سر جنازه، هویت متوفی را مصادره می کنند و چنان سنگش را به سینه می زنند که بازماندگان در این انگاره بیفتند که ادامه راه این «بزرگ درگذشته» جز با زانو زدن در مقابل این عزاداران ممکن نیست.
غرب و شرق، همه بر پیکر «الکساندرسولژنستین» گریستند و یکی او را «نماد استالین ستیزی» خواند و دیگری «خصم بلوک غرب »اش نامید؛ اما کمتر کسی بود که ماحصل دهه ها تفکر و تدبر او در ماهیت ایدئولوژی غرب و شرق را بازگو کند. غرب و شرق و البته نوچه های پراکنده اینها در اقصی نقاط کره خاکی، کوشیدند این «بلوک ستیز» را به نفع همان چیزهایی مصادره کنند که سولژنیستین، عمرش را مصروف نفی آنها کرد. این مرثیه که از همه دردناک تر بود، بی تردید تن نویسنده فقید روس را در گور لرزاند: «]سولژنستین[ در روزگاری از دنیا رفت که 18 سال بعد از فروپاشی حکومت شوروی هنوز تحقق دموکراسی آرزوی دوردستی برای ساکنان این سرزمین است.»

روزنامه کیهان 87/05/19



مرثیه سرایان، چنان سولژنستین را سینه چاک ایده آل های غرب، از آزادی و دموکراسی و حقوق بشر گرفته تا جامعه باز، می نامند که گویا اینها جملات سولژنستین نیستند که؛
«تا زمانی که قدم به خاک غرب ننهاده بودم، هرگز توان تصور این را نداشتم که غرب، تا چه اندازه به جهانی بی هدف تبدیل شده است، به دنیایی که آهسته آهسته در مقابل خطرات رو به رویش از ناتوانی برای مقابله، به رکود و تحجر می گراید... همه ما در آستانه یک انقلاب بزرگ تاریخی هستیم، سیل بنیان فکنی که ملت ها را نابود کرده و دنیای نو را دگرگون خواهد ساخت.»
«الکساندر ایسایویچ سولژنستین» 11دسامبر 1918در دامنه کوه های قفقاز به دنیا آمد. پدرش که دانشجوی زبان شناسی تاریخی در دانشگاه مسکو بود، در سال 1914 ترک تحصیل کرد و به پیاده نظام رویارویی غرب و شرق در جنگ جهانی اول پیوست. بهار 1918جنگ را رها کرد، اما شش ماه قبل از تولد الکساندر، بر اثر یک تصادف درگذشت.
الکساندر جوان به سال 1937وارد دانشگاه روستوف شد و با اینکه به ادبیات علاقه خاصی داشت، به سبب شرایط خانوادگی و نبود امکان تحصیل در شهری دیگر، در ریاضیات و فیزیک تخصص گرفت. بهار 1941با درجه ممتاز فارغ التحصیل شد، اما معادلات ریاضی و فیزیک ارضایش نکرد و تصمیم گرفت در دانشگاه مسکو به تحصیل ادبیات بپردازد. اما چون موسم تحصیل فرا رسید، حمله آلمان نازی به شوروی آغاز شد و نقشه های او را بر باد داد. پس از این پیشامد، سولژنیستین بی درنگ وارد خدمت نظامی شد.
آنچه روزگارش را تیره و تار کرد، تفکر درباره ماهیت استالین و سیاست هایش بود. سولژنستین در مکاتبات خود با یک دوست، به استالین حمله کرد و همین باعث شد که او را روانه اردوگاه های کار اجباری کنند. در اردوگاه هرچه مسیر تعقل و تفکر را بیشتر می پیمود، باورهایش به مارکسیسم و کمونیسم سست تر می شد.
سولژنستین حوادث روزمره و سفاکانه اردوگاه و عوارض آن روی زندانیان را در کتاب «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» ترسیم کرد و بسیاری از گزارش هایی را که بعدها به دست آورد، در کتاب «مجمع الجزایر گولاک» گنجاند تا جنایت های استالین در زندان های شوروی را افشا کند. گرچه در سال 1953پس از هشت سال زندان، آزاد شد، اما سردمداران شوروی حضورش را برنتابیدند و او را برای ابد به دهکده ای در قرقیزستان تبعید کردند. سال 1956حکم تبعید ابدی سولژنستین لغو شد و به او اجازه دادند به بخش اروپایی روسیه بازگردد. یک سال بعد، به شهری در نزدیکی مسکو رفت و چونان گذشته، مخفیانه به نوشتن علیه ایدئولوژی حاکم بر بلوک شرق ادامه داد.
در همین دوران بود که در یکی از جلسات دوما (پارلمان)، خروشچف نخست وزیر وقت شوروی، طی یک سخنرانی محرمانه استالینیسم را به شدت محکوم کرد. این سخنرانی در سال 1961با هدف تاکید بر استالین زدایی علنی شد و فرصتی برای سولژنستین فراهم آورد تا «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» را در «نوی میر» معتبرترین ماهنامه ادبی شوروی به چاپ برساند.
دوران خروشچف اما دوام نیاورد و کودتایی که در اواخر سال 1964به انجام رسید، او را از اریکه قدرت به زیر کشاند تا اوضاع برای سولژنستین وخیم تر شود. کوشش های او برای چاپ «دایره اول» در «نوی میر» ناکام ماند و او تصمیم گرفت میکروفیلم آن را به خارج از کشور بفرستد.
سال 1974گروهی از عوامل B. G.K (سرویس جاسوسی شوروی) به منزلش ریختند و او را به زندان بردند. تابعیت شوروی از او گرفته شد و فردای آن روز با هواپیما او را به آلمان غربی منتقل کردند. ابتدا ساکن زوریخ شد و در سال 1976 به آمریکا رفت و در «کاوندیش»، روستایی کم جمعیت واقع در جنوب «ورمانت» ساکن گردید.
غربی ها که در رقابت ایدئولوژیک با شوروی به سر می بردند، حضور سولژنستین را فرصتی می دانستند که افشاگری هایش در مورد جنایات شوروی را چونان چماقی به دست گرفته و بر سر سردمداران بلوک شرق بکوبند. اما تجربه زندگی در غرب، سولژنستین را واداشت تا طی یک سخنرانی در دانشگاه هاروارد، خارج از دایره هر ملاحظه ای، جنایت غرب علیه بشریت را نیز از دم تیغ آزادگی خود بگذراند. او بعدها درباره سخنرانی خود در دانشگاه هاروارد اینگونه سخن گفت:
«... سخنرانی دانشگاه هاروارد فرصتی بود که ضمن آن نظریاتم را در مورد ضعف های آمریکا بیان کنم به تصور اینکه دموکراسی، تشنه و طالب انتقاد است... مطبوعات از سخنرانی من بسیار خشمگین شدند و از آن لحظه به بعد من دشمن شخصی مطبوعات شدم چون روی آن نقطه حساس انگشت گذاشته بودم. عده ای از آمریکائیان گفتند: «چرا رهبران ما او را بدون تحقیق به کشور دعوت کردند؟ نمی بایست او را به آمریکا راه می دادند.» باید بگویم این حادثه بسیار غم انگیز بود. چون پیام اصلی سخنرانی هاروارد این بود که جهان، تک قطبی نیست و از بخش های همگون و متجانس تشکیل نشده است که همه، مسیر یگانه ای را دنبال کنند. اشتباه غربیان در این است که تمدن های دیگر را با نزدیکی و تقرب آنها به تمدن غربی می سنجند و می گویند اگر دیگران به فرهنگ غربی نزدیک نشوند امیدی بر آنان نیست، گنگ و ارتجاعی هستند و نباید آنها را به حساب آورد. و این دیدگاه خطرناک است.»
سولژنستین بشر غربی را موجودی دید که از حق روگردانده، خود را «حق» دیده و مالک همه چیز پنداشته است. او زندگی غربی را پیشرفت بدون انسانیت دانسته و دم زدن بشر غربی از «حق» را مایه «تکلیف گریزی» و انسان محوری می خواند: «در غرب پیشرفت تکنیکی وجود دارد، اما پیشرفت انسانیت همگام با آن نیست... در تمدن غربی همراه با توسعه فرهنگی و علوم، فقدان پایه های مهم اخلاقی جامعه نیز به چشم می خورد. در خلال این 300سال، تمدن غربی شاهد دوری گسترده از تکالیف و توسعه حقوق بوده است. اما انسان دو ریه دارد، نمی توان فقط با یک ریه تنفس کرد. ما باید از حقوق و تکالیف به یک اندازه سود ببریم. تمدن غربی بر اساس این عقیده بنا شد که هر فردی باید رفتار خود را محدود کند. هرکسی می دانست چکار باید بکند و چکار نکند. خود قانون جلوی مردم را نمی گرفت. از آن زمان تنها چیزی را که گسترش داده ایم حقوق بوده، حقوق، حقوق به قیمت فقدان تکلیف.»
از این پس، غرب که به امید بهره برداری از سولژنستین استالین ستیز، او را در آغوش گرفته بود، به دشمن درجه اول وی تبدیل شد. با فروپاشی شوروی در سال 1991 سولژنستین موفق شد چند سالی بعد به موطن خود روسیه بازگردد. آثاری که او پس از بازگشت به روسیه خلق کرد، بیش از پیش خشم «غرب تحت سلطه صهیونیسم» را برانگیخت. وی در یک کتاب مستند دو جلدی به نام «200سال با هم» نشان داد که هولوکاست یهودیان رویدادی بس کم اهمیت است و نیز نقش یهودیان روسیه را در هم خوانی با سیاست ترور استالین برجسته کرد؛ این افشاگری باعث شد تا «یهودستیز»ش بنامند.
با این همه اما غرب، یارای نفی سولژنستین را ندارد. سایت اینترنتی رادیو دویچه وله آلمان در مطلبی که به مناسبت درگذشت سولژنستین روی خروجی خود قرار داد، معترف شد که «همه منتقدان او (سولژنیستین) در این باور شریکند که زندگی و آثار متعدد این نویسنده خستگی ناپذیر، نشانی از اعتقاد راسخ او به پیروزی حقیقت دارد. سولژنستین خود می گوید: «کلمه حقیقت، [روزی] بر تمام جهان سیطره خواهد یافت.»