سخنی با دانشجویان تازه نفس

حتماً قبول دارید که محیط در ساختار انسان و ساختمان وجودش چقدر می تواند مؤثر باشد. دانشگاه هم به طبع داشتن شرایط ویژه یک محیط محسوب می شود. اما فراتر از یک محیط عادی است که شخص در دنیای بیرون آن را تجربه می کند. در میان گروه های مختلف، شخصیت دانشجو به گونه خاصی شکل می گیرد. هم زمینه انحطاط هست و هم زمینه هدایت و تکامل. هم زمینه اعتیاد و غرق شدن در لذات و شهوات است و هم زمینه عبودیت و سلامت و انسانیت و خودمانی تر بگویم «بچه مثبت مطلوب جامعه خوبان» شدن.
هدف از زندگی، هدف از ورود به دانشگاه، تصورتان از دانشگاه و بالاخره همه و همه این پیش زمینه ها، زمینه ورودتان به گروه های مختلف موجود در دانشگاه را فراهم می کند و همان محیطی که عرض کردم این گونه شکل می گیرد. گاهی می بینیم که جهالت و البته محدودیت ها نام و نان و هوس را هدف می کند و به زندگی معنی می دهد و آدمی را به جستجوی آنچه «هست و ندارد» وامیدارد. و آنگاه که روح این دنیای سه بعدی را تسخیر می کند، ناگاه صحرای هراس انگیز و مجهول بیهودگی و پوچی در برابرش پدیدار می شود و مثلاً «نیچه» را پس از یک عمر «دانشجویی» نهلیست می کند. این هم هدف!
آن دوستی که خدمتتان عرض کردم و اسم مستعار «امیر» را برایش انتخاب کرده ام، شخصی است که از 17-16سالگی برای مطبوعات مطلب می نویسد و به گفته خودش با مطالعه کتاب های مختلف شروع به نویسندگی کرده و ادبیات خاصی هم دارد. هم اکنون بعد از 6-5سال از این موضوع تأسف می خورد که چقدر دیر شهید مطهری را «کشف» کرده است. شاید اگر من بی مقدمه می گفتم که بروید سراغ کتاب های فلانی و بخوانید و لذت ببرید و دنیا در چشمانتان عوض شود، قبول نمی کردید. اما امیر با اینکه 22سال بیشتر ندارد، در حسرت است که چرا این 4-3سال را ازدست داده!
شهید معجزه کرده است. در نمایاندن اسلام راستین، درچگونه بودن و چگونه باورکردن، در چگونه ساختن خود. امیر می گوید هم اکنون «ساختمان قلم من از دکتر شریعتی است و جوهر آن از شهید مطهری.» خواهید گفت که چه ربطی دارد این اول سالی برای ما کتاب خواندن پیشنهاد می کنی و مطالعه و این ها که اصلاً حوصله اش را نداریم.
می دانم که هنوز گرم شادی ورود به دانشگاهید و شاید بعضی موضوعات برایتان جذابیت نداشته باشد، اما گفتم تا تنور داغ است نان را بچسبانم که شما هم بعداً مثل امیر حسرت نخورید.
برای ساختن یک ساختمان هرقدر لوازم پیشرفته تر و کارآمدتر و کافی تر باشد ساختمان همانقدر زیباتر و مقاوم تر و در یک کلام «کامل» خواهد بود. و انسان تنها ساختمانی است که بنایش خودش است. به قول آن دوست مظلومم «یک مشت گل و لجن و صلصال کالفخار و حماء مسنون را داده اند دست خود آدم و «بساز!»
وارد محیطی شده اید که بهترین ابزار زیبا و «کامل» ساختن این ساختمان را دراختیار دارید. فقط کافی است که چشم بازکنید و آجر و سیمان و گچ و سنگ را به دقت انتخاب کنید که جنس خراب نباشد. همین جاست که بیش از هرجای دیگری می توان شجاعت و عفت و حکمت و سخاوت و فروتنی را از لجن زار جبن و تهور، خمود و شره، جربزه و بلاهت، بخل و اسراف، تکبر و تن به حقارت دادن بیرون کشید و «انسان» شد. اینجاست که درون وزشگاه «روح خدا» می شود و سینه لوح پاک «اسماء» و دست نگهدار امین «امانت.»
تخصص انسان را تک بعدی می کند. در چشم یک راننده اتوبوس تک بعدی آدم های کنار جاده جز اسکناس نیستند! علت عمده شکست اکثر مکاتب بشری هم همین پرورش تک بعدی انسان است. آن یکی روی ماده کار می کند و ماتریالیسم و «هگل» هم روی روح و رئالیسم. یکی روی آزادی و یکی روی اصالت وجود و اگزیستانسیالیسم. به قول شهید مطهری کار اینها به گونه ای است که مثلاً در اعضای بدن انسان فقط بینی اش رشد کرده باشد، تک بعدی اند...
به خدا سوگند در همین فضای دانشگاه انسان هایی را می بینم و خواهید دید که به زیبایی «انسانیت» خود را ساخته اند و تخصص هیچ گاه تک بعدیشان نکرده که مثلاً زندگیشان فقط و فقط بشود «مکانیک خودرو» یا «زبان خارجه» یا «شیمی» و شب و روزشان بشود «علم» به این معنای متعفن! از انسانیت هیچ نفهمند و آخرش هم به ثروت کلانی برسند و... یک زندگی بی درد! و چقدر زجرآور است تحمیل یک زندگی بی درد به روح دردمند خلیفه خدا در زمین! همین بی دردی است که انسان را پوچ گرا می کند.
در همین دانشگاه است که انسان یاد می گیرد که در پی رسالتش بدود و تخصصش هم در خدمت انسانیت باشد و برسرجویی که لجن از آن می گذرد دست از خوردن بازدارد، اینهاست که از دانشگاه محیطی مقدس می سازد.
اما گاه می بینیم که علم ابزار می شود. «دانش» که هدفی مقدس بود با همه مخلفات و «گاه »اش (دانشگاه ) وسیله ای می شود برای گریز از خانواده، برای رهایی از محدودیت، برای افتادن در دامی که در همین «گاه» گسترده شده است؛ یا برای رسیدن به ثروت، شهرت و قدرت. دانشگاه می شود محیطی برای التیام دردهای نفسانی و چه بسیارند همد مان و همسفران و همدردان!
تشنه ای؟! آب لوله، آب حوض، آب سردکن جلو دانشکده؛ گرسنه ای؟! سلف سرویس، تعاونی، بوفه، دیگ؛ خسته ای؟! صندلی های نرم آمفی تئاتر، چمن، محفل های دوستی و یک لیوان چای و نسکافه؛ افسرده و غمگینی؟! متلک، بازی، تفریح،پارتی، سینما!؛ عاشقی؟! اصلاح و بزک و لباس و دم در دانشکده ها و درب اصلی و شمالی وغربی و کنار خیابان ها و تلفن (اخیراً موبایل) و بوی فرندوگرل فرندو... تمام شد! چهار سال دانشگاه به خوبی و خوشی تمام شد و یک مدرک نان و آب دار هم داد دست این دانشجو.
مخت سوت کشید! اینجاست که یکهو «دیوژن» (بنیانگذار مکتب کلبیون که آدم گریز بودند) را می بینی که روز روشن چراغ به دست می گردد. علت را که می پرسی، می گوید «دنبال آدم می گردم.»
بله! به اشتباه نیفتید، این همان دانشگاه است، مبتلایان به اپیکوریسم و دم غنیمت شماری هم حاصل همین دانشگاهند.
یا به قول شهید مطهری عده ای را هم می بینی که به نام حمایت از آزادی و قوم و نژاد و هر بهانه ای که زمان ایجاب کند، تحت تأثیر پاره ای تلقینات و القائات قرار می دهند و موقتاً آن بدبخت بیچاره ها احساس کاذبی پیدا می کنند. از نوع همان احساس «بودن» ای که سارتر وجودش را از آن نتیجه می گیرد. و تاحدی پیش می روند که گاه جان خود را هم در این «بیراهه» ازدست می دهند. بله! در همین «دانشگاه» است که این اتفاقات می افتد.
برادرم، خواهرم!
همانگونه که جسم وعده به وعده غذا می خواهد روح نیز این گونه است و دانشگاه منزلگاهی است که در آن برای تغذیه روح شما سفره های بسیار گسترده اند. مراقب باشید که در تاریکی دست به سوی این سفره ها دراز نکنید.
حضرت علی(ع) می فرماید:
«چرا مردم اگر در تاریکی شب آنها را برسر سفره ای بنشانند، تا چراغ را روشن نکنند دست به غذا دراز نمی کنند و اما اگر برسر سفره فکری بنشینند هیچ در اندیشه نمی شوند که چراغ عقل را روشن کنند تا با چشم بصیرت ببینند که این غذای روحی که وارد روحشان می شود چه نوع غذایی است!»
از همگیتان التماس دعا داریم ما را فراموش نکنید.

/ 0 نظر / 25 بازدید