دایره های هرز

اما در میان راه، به ناگاه دوباره «سوال» سراغم را گرفت و «همان پرسش» چونان پتکی سهمگین برمغزم فرود آمد «که چه؟». شب و روز آزارم می داد و رهایم نمی کرد. سرانجام لب گشودم و دمی در جان سوالم دمیدم تا با دوستان و هم رشته ای ها و هم کلاسی ها به مناظره بنشینم و یا من نیز بروم و یا در پی دلیلی برای نرفتنم، در بیهودگی این مسیر از آنان اعتراف بگیرم؛ و گرفتم؛ همه تسلیم شدند، اما آنان در جست وجوی شغلی به شرافت استادی دانشگاه بودند و می خواستند راهشان را ادامه دهند...
سراغ آن استادی که در روزهای نخست برای خود الگویش کرده بودم رفتم و پرسیدم و شنیدم که «مگر بقیه رشته ها به چه دردی می خورند؟» سرکلاس دیگری بحث را تا جایی پیش بردم که استاد نیز معترف شد که بله! هر کسی می تواند به تنهایی زبان بیاموزد؛ و نتیجه این بود که رشته آموزش زبان انگلیسی دیگر برای چیست؟ از بیهودگی کتب ملول شده بودم. دوباره سراغ استاد را گرفتم که «می خواهم لااقل برای پایان نامه کاری کنم که به درد جامعه بخورد» و دوباره فرمود «این پایان نامه ها عمدتا برای رفع تکلیفند و در قفسه های کتابخانه خاک خواهند خورد»؛ و با شناختی که از استاد داشتم، می دانستم این صراحت جز از سر صداقت نیست. برای چهار واحد از مجموع سی و چندی واحد، همان کتاب های دوره لیسانس را به خوردمان دادند. فکر انصراف در ذهنم جرقه زد. حال کسی را داشتم که به دست خود چاهی عمیق کنده و در آن گرفتار آمده و در گرفتن طناب های نجات تردید دارد. نمی توانستم رها نکنم. سرانجام تسلیم نصیحت گران حرفه ای شدم که «یک سال برای کنکور زحمت کشیده ای! اکثر واحدها را پاس کرده ای! سن و سالی نداری! فقط یک سال دیگر تحمل کن و مدرک فوقت را بگیر و بعد رشته ای دیگر خواندن آغاز کن».
و هم اکنون در انتظار به سرآمدن این فصل غم انگیز روزها را خط می زنم و منابع کنکور ارشد رشته ای مفید را تهیه کرده ام تا دوباره آغاز کنم و این آغاز را تا توان دارم ادامه دهم و به وظایفم عمل کنم.
درد بزرگتری اما سینه ام را می فشرد. دوستی که رشته مدیریت خوانده بود نیز می گفت روز اول اساتید آمدند و روی تخته نوشتند «این رشته در ایران کاربرد عملی ندارد». چه حالی می شود انسان که او را برگرد دایره ای بچرخانند و بچرخانند و بچرخانند و بچرخانند (چهار سال) و مدرک دانشگاهی به دستش دهند!
روال قلمم بر این است که معمولا سند می آورم و استدلال می کنم و منطق پیش روی مخاطب می گذارم. در برابر فاجعه ای این چنین تمام عیار چاره ای جز توصیف نداشتم. می شد شعارهای خوشمزه سرداد که «حوزه علوم انسانی ما نیازمند انقلاب است و چنین و چنان»، اما دریغ که آن قدر این کلمات تکرار شده اند که دیگر نمی توان آن چنان که باید، با آنها سخن گفت. اماچاره ای جز تکرار ندارم که رشته های علوم انسانی ما «اغلب» با نیازهای ما تناسبی ندارند. «در این حوزه»، شور و شوق و استعداد بی بدیل جوان ایرانی به جای آنکه در خدمت التیام دردهای جامعه اش باشد، «بعضا» در دایره های هرز علوم غربی گرفتار آمده است؛ نجاتش دهیم.

/ 4 نظر / 6 بازدید
افرا

من دانشجوي ارشد مطالعات ترجمه هستم و خوشبختانه اصلا مثل اون روزهاي شما فكر نميكنم.كافيه كه دقيقا بدونين چرا انتخاب ميكنيد اونوقت زماني كه همه متعجبن كه چطور شاگرد اولي كه با معدل الف در رشته رياضي ديپلم گرفته ميخواد ترجمه انگليسي بخونه براشون دليل ميارين و نگاهشون رو عوض مي كنين و مهم نيست كه توي بهترين مدرسه عالي ترجمه قراره چيزي به شما ياد بدن يا نه بلكه مهم دغدغه شما از انتخاب راهه و اينكه اگر رسالتي براي خودتون تعريف كرديد حتما تحقق پيدا خواهد كرد. بر خلاف شما من فكر ميكنم مترجم شدن و فهميدن زبان ديگران بسيار ارزشمند و تاثير گذاره. چه اگر ميتونستيم جان كلام انسانيت رو از هر كجاي دنيا كه بر زبان ميره بشنويم و درك كنيم شايد وسعت ديدمون بيش از اين بود و قضاوت و نقد بي اساس انديشه هاي ديگه كمي برامون سخت و تامل برانگيز ميشد.

soheila

khoshbakhtane dar hale hazer tu iran hanooz aham afrdai hastand ke voaste fekreshon be andazeye yek noghte nabashe oonam be zabane arabi va nazaran kootah fekriye afradi ke edeaye fazl mikonan baese ijade virani beshe. khoshhalam ke az in hite kharej shodin chon darke hamchin chizi ehtija be fahme bala dare va mostalzeme fekre khalaghe na fekre basteyi ke be yek noghte mahdood mishe

اسرار

برادر من مشکل از رشته نیست مشکل از انهایی است که در میان سیاست بازی و کسب جاه و مقام و پول پروزه خوری میخواهند به دانشجویان هم تدریس کنند. وقتی لیاقت در اکادمیا ما ارثی میشود وقتی استاد هزار منصبی داریم وقتی سیاست راه ورود میشود همین است. درک دانشجو هم تابع تدریس استاد میشود و گرنه همین رشته اگر درست به کار رود انقلابی در اموزش زبان میاورد. برادرم ازماست که برماست. خودفریبی و کوبیدن رشته ها فقط حاکی از عدم درک صحیح و نااگاهی است.میتوانیم پشتمان رابه افتاب کنیم اما سایه امان دلیل افتاب است.

ابوالفضل بجانی

متاسفانه با دیدگاه شما موافقم، تاسف نه از سر توافق با شما که از سر وجود مساله بیان شده توسط شماست؛ متاسفانه بنظر بنده نه تنها زبان و برخی از علوم هیچ تناسبی با نیازهای جامعه ما ندارند، در سطحی وسیع‌تر، آکادمیزم ما تقریبا دچار این معضل است و تقریبا دردی واقعی نداریم که واقعا از طریق آکادمیزم حلش کرده باشیم، متاسفانه و صد متاسفانه هنوز هم تجربه، سعی و خطا و شهود راهگشای ما هستند و البته این ابزارها نیز اکثرا یا از طرقی غیرآکادمیک یا توسط افرادی غیرآکادمیک کسب شده‌اند (یعنی می‌شود در تمام دانشگاه‌ها را تخته کرد و آبی از آب، عملا، تکان نخورد). بنظرم، این نوع ورودی و خروجی؛ علی‌الخصوص در حوزه علوم انسانی، ذاتا برای ما و نیازهای طراحی نشده، تعبیر «دایره هرز» تقریبا آبی سردگونه بر آتش عصبیتم از ورود در راهی است که نه می‌توانم رهایش کنم و نه می‌توان از صمیم دل دنبالش کنم.